و ابا مسعود ثقفى « 30 » بود ، ( 1 ) پس خداوند نظر آنها را ابطال فرمود و رأى آنان را امضا نكرد ، آنجا كه فرمايد :
أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعِيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ
- آيا ايشان رحمت پروردگارت را تقسيم مىكنند ( نه بلكه ) ما زيستمايهشان را در زندگانى دنيا در ميان آنان تقسيم مىكنيم ، و بعضى از ايشان را بر ديگرى به درجاتى برتر داشتيم تا بعضى از آنان بعضى ديگر را به بيگارى بگيرند ، و رحمت پروردگارت
هامش
« پروردگارا ، تو را حمد و نعمتها و فضل بسيار است و هيچ چيز به نيكى و بزرگوارى تو نباشد » كه قصيدهايست طولانى و تا آخرش خواند . سپس قصيدهء ديگرى را خواند كه در آن آمده است :
« همه مردم به حساب در ايستادند ، هم تبهكار عذاب ديده و هم نيكبخت » و ديگر ابيات را بخواند . آنگاه پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله فرمود : شعرش ايمان آورده و دلش كافر مانده . و خداوند در بارهء او اين آيات را نازل فرمود :وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يَلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا- الى قوله -وَ أَنْفُسَهُمْ كانُوا يَظْلِمُونَ- و بر آنان خبر كسى را بخوان كه به او ( علم ) آيات خود را بخشيده بوديم و از آن عارى شد و شيطان در پى او افتاد و آنگاه و اگر مىخواستيم قدر او را به خاطر آن ( علمش به آيات ) بلند مىداشتيم ، ولى او به دنيا و پستى گراييد و از هواى نفس خويش پيروى كرد ، آرى داستان او همچون داستان سگ است كه اگر بر او حمله آورى ، زبان از دهان بيرون مىآورد و اگر هم او را ( به حال خود ) واگذارى باز زبان از دهان بيرون مىآورد ، اين داستان دروغ انگاران آيات ماست - تا آنجا كه فرمايد - بلكه به خويش ستم مىكنند ( الاعراف ، 175 و 176 )
( 30 ) ابو مسعود ، عروة بن مسعود ثقفى از مردم طائف و يكى از سادات چهارگانه در اسلام بود ( كه عبارت بودند از :
بشر بن هلال عبدى و عدىّ بن حاتم طائى و سراقة بن مالك مدلجى و همين عروة بن مسعود ثقفى ) . ابو مسعود مردى خردمند و دانا بود و همو بود كه روز حديبيه ، قريشيان وى را به نمايندگى فرستادند و در حالى كه هنوز كافر بود ، با پيامبر ( صلّى اللَّه عليه و آله ) پيمان صلح بست و سپس در سال نهم هجرت ، پس از بازگشت پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله از طائف اسلام آورد و از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله اجازه خواست كه نزد قومش باز گردد ، حضرت فرمود : بيم آن دارم كه تو را بكشند . عرض كرد : اگر مرا خفته بينند بيدارم نكنند . پس پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله به او اجازه فرمود و وى به طائف بازگشت و قوم خود را به اسلام دعوت نمود و نصيحت كرد ولى آنها بر او شوريدند و آزارش دادند تا آنگاه كه سپيده دميد و وى در اطاق خانه خود ايستاد و بانگ اذان برداشت و تشهّد بگفت پس مردى به دو تيرى افكند و وى را بكشت و چون خبر قتلش به پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله رسيد فرمود : مثل عروة مثل صاحب ياسين است كه قوم خود را به سوى خدا خواند و آنها كشتندش . وى نياى بزرگ مادرى على بن حسين عليهما السّلام ( حضرت على اكبر ) است كه در كربلا شهيد شد و مادرش ليلى دختر ابى مرّة بن عروة بن مسعود ثقفى است . هموست كه بزرگداشت بىنظير صحابه را نسبت به پيامبر ( صلّى اللَّه عليه و آله ) هنگامى كه از نزد ايشان به روز حديبيه پيش قوم خود بازگشت از وى روايت كردهاند كه گفت : اى قوم به درستى من به نمايندگى نزد پادشاهان رفته و سفير نزد قيصر و كسرى و نجاشى بودهام ، ولى به خدا سوگند هرگز شهريارى را نديدم كه اطرافيانش بدان گونه كه ياران محمد صلّى اللَّه عليه و آله در بزرگداشت محمد مىكوشند ، او را بزرگ دارند . چون امرى به ايشان فرمايد به ديدهء منّت دارند و چون وضو سازد گويى همگان در پيشى گرفتن در وضو به پيكار برخاستهاند و چون در برابر او سخن گويند صدايشان را پايين آرند و از لحاظ احترام و بزرگداشت او چشم بر چشمش ندوزند .