نيكى با برادران است و امّا دامهاى او ، به خواب ماندن هنگام نمازگزاريهايى است كه خدا واجبشان كرده است . ( 1 ) هان ، به راستى كه خداوند به پرستشى همانند گامسپارى در راه نيكويى به برادران و ديدار ايشان پرستيده نمىشود . واى بر غافلان از نمازها و خفتگان در خلوتسراها ، ريشخند زنان به خدا و آيات او به روزگار ضعف دين ،
أُولئِكَ
- الّذين -
لا خَلاقَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ
. . .
يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ
- آنانند [ كسانى كه ] ايشان را در آخرت بهرهاى نيست و خدا ( از خشم ) با آنها سخن نگويد [ و به نظر رحمت ] در قيامت بدانها ننگرد و ( از پليدى گناه ) پاكيزهشان نگرداند و آنان را عذابى دردناك خواهد بود . » « 7 » ( 2 ) اى پسر جندب ، هر كه شب را به روز رساند و انديشهاى جز آزاد كردن گردن خود نداشته باشد « 8 » ، امر بزرگ را ( كه متضمّن پاداشى بزرگ است ) خوار داشته و به اندك سودى « 9 » از جانب پروردگارش دل بسته است . و هر كه با برادرش دغلى ورزد و او را كوچك كند و با او گردنكشى نمايد خدايش در دوزخ جا دهد . و هر كه بر مؤمنى رشك برد ، همان گونه كه نمك در آب حل شود ، ايمان در دلش آب گردد .
( 3 ) اى پسر جندب ، گامسپار در برآوردن نياز برادرش چونان گامزن ميان صفا و مروه باشد ، و برآورندهء نياز برادر چون به خون خفتهء در راه خدا به روز « بدر » و « احد » باشد . و خدا هيچ امّتى را عذاب نفرموده مگر آن گاه كه به حقوق برادران نيازمندشان بىاعتنايى كردهاند .
( 4 ) اى پسر جندب ، به گروه پيروان ما برسان و به ايشان بگو : هرگز مذهبها ( و راههاى ) گوناگون شما را به خود نكشانند ، به خدا سوگند كه جز به پارسايى و سخت كوشى در جهان و هميارى برادران در راه خدا به دوستى ما دست نتوان يافت و هر كه بر مردم ستم كند شيعهء ما نيست .
( 5 ) اى پسر جندب ، به راستى پيروان ما به چند خوى شناخته شوند : به سخاوت و به بخشش بر برادران و به اينكه شبانهروز پنجاه ركعت نماز گزارند . شيعيان ما ، چون سگ زوزه بر نيارند و چون كلاغ طمع ندارند و با دشمن ما همسايگى نكنند و گر چه از گرسنگى بميرند از بدخواه ما گدايى نكنند . شيعيان ما ، مارماهى نخورند و بر « پاى موزه » « 10 » مسح نكشند و نماز را اوّل ظهر بخوانند و
هامش
( 7 ) آل عمران ، 77
( 8 ) يعنى در انديشهء ديگر مسلمانان نباشد و فقط بخواهد گليم خود را از آب بيرون كشد . - م .
( 9 ) در الوافى به جاى « الرّبح الحقير » ، [ الوتح الحقير - اندك مايهاى ناچيز ] آمده است .
( 10 ) « لا يمسحون على الخفّين » مراد كفش و پاى موزهاى است تيماجى و نسبتا نازك كه در خراسان قديم و بخارا به آن « مسحى » مىگفتهاند و به نظر شادروان دكتر احمد على رجائى در كتاب لجههء بخارايى كفش چسبكى بوده كه مسح بر روى آن را جايز مىشمردهاند و ايشان كلمهء « تسبيح » را در شعر سعدى محرّف همين لفظ « مسحىّ » دانسته و شعر را اين گونه خوانده است :« دلقت به چه كار آيد و « مسحىّ » و مرقّع * خود را ز عملهاى نكوهيده برى دار » .- م .