امر به معروف و نهى از منكر كند . در دنيا به نادانى درنيايد « 13 » و از ( راه ) حق به در نشود . ( 1 ) اگر خموش است از خموشى غم ندارد و چون بخندد به قهقهه بانگ برنيارد ، بدان چه دارد قانع است . « 14 » خشمش به سركشى واندارد و هواى ( نفس ) بر او چيره نيايد و بخل مغلوبش نكند ، بدان چه از آن او نيست طمع نورزد . با مردم بياميزد و خاموش ماند تا سلامت اندوزد و بپرسد تا دريابد . در ( گفتار و كردار ) خير ( چندان ) گوش نخواباند كه از اداى آن درماند « 15 » . و سخن بر آن پايه نراند كه ( رأى خود را ) بر ديگرى تحميل كند . اگر بر او تجاوزى رود بشكيبد تا خداوند جلّ ذكره برايش انتقام گيرد . نفسش از او در رنج ( و ناگوارى و نوميدى است ) و مردم از او در ( آسايش و ) اميدواريند « 16 » . خود را براى آخرتش به رنج افكند و مردم را از خود به آسايش رساند . از هر كه دورى كند براى دشمن داشتن « 17 » ( كردار زشت ) آن كس و پاك نگهداشتن خود است و نزديكيش ، به هر كس نزديك شود ، از سر نرمى و مهربانى است . دورى گزيدنش از تكبّر و بزرگى فروشى و نزديكشدنش از فريبكارى و فسونبارى نيست بلكه به نيكان پيش از خود اقتدا كند و پيشواى نكوكاران پس از خود باشد .
( 2 )
سخنرانى امام ( على ) عليه السّلام كه در آن از ايمان و كفر و پايهها و شاخههاى آن دو ياد كرده است
« 1 » ( 3 ) به راستى ، خدا همه چيز را آغازيد و آنچه از آنها را خواست براى خود برگزيد و آنچه را دوست داشت ويژهء خود ساخت . از آنچه دوست داشت يكى آن كه ايمان را پسنديد و آن را از نام خود باز گرفت « 2 » و به هر كسى از آفريدگانش كه دوست داشت بخشيد ، سپس آن را بيان كرد و راههايش
هامش
( 13 ) در ن ، به جاى « لا يدخل في الدنيا بجهل » [ و لا يدخل في الباطل - به باطل درنيايد ] آمده است .
( 14 ) در كافى به جاى « بالّذي له » [ بالذى قدّر له - به آنچه برايش مقدّر شده ] آمده است .
( 15 ) در متن چنين است : « لا ينصت للخير ليعجز به » ولى در كافى « لا ينصت للخبر ليفجر به - گوش به خبر ندهد براى آنكه در جايى ديگر بازش گويد » آمده . ( كه با توجه به عبارت پيشين مناسبتر به نظر مىرسد و مراد آن است كه استراق سمع و خبر چينى نكند . - م . )
( 16 ) در متن « رجاء » و در ن ، [ في راحة - در آسايش ] آمده است . - م .
( 17 ) در ن ، به جاى « بغضّ و نزاهة » [ زهد و . . . - بىرغبتى و . . . ] آمده است .
( 1 ) اين خطبه در كافى ج 2 ، ص 49 با اختلافاتى در پارهاى از موارد آمده و شريف رضى رحمه الله نيز آن در نهج البلاغة آورده است .
( 2 ) در متن « فاشتقّه من اسمه - از نام خودش مشتق ساخت » آمده است . خداوند تبارك و تعالى در سورهء حشر آيه 23 فرمايد :هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ « الْمُؤْمِنُ » الْمُهَيْمِنُ . . .- اوست خدايى كه غير او خدايى نيست ، فرمانرواى قدوّس سلام « مؤمن » مهيمن پيروزمند جبّار صاحب كبرياست ؛ پاك و برتر است خداوند از آنچه براى او شريك بىانگارند » در اينجا مراد از اشتقاق ، تنها ريشه گرفتن ( صرفى ) نامى از نام ديگر نيست بلكه مراد ريشه گرفتن حقيقى از حقيقت ديگر است كه به اشتقاق اسم از اسم تعبير و معنى شده است چنان كه در حديث معراج آمده است كه « خداى تعالى به من فرمود : اى محمّد براى تو نامى از نامهاى خود مشتق ساختم كه من « محمودم » و تو محمّد ( و مراد اين است كه حقيقت محمّدى از حقيقت الهى و ربوبى گرفته شده . - م . ) و نيز براى على نامى از نامهاى خود جدا كردم كه من « اعلى » هستم و او « على » همچنين براى فاطمه و حسن و حسين عليهم السّلام ، پس تمام ايشان هياكل نورى از پرتو خداى تعالى جلّ اسمه هستند . امّا ايمان عبارت از پيوندى باطنى ميان خدا و بندهء اوست كه بنده بدان خداى را بندگى كند و به او تقرّب جويد و به مدد آن از هلاكت برهد و از گمراهى به راه آيد و از ظلمت به در شود ، و آن را در خارج آثارى باشد كه بر اعضاى و اندامهاى فرد مؤمن از كارهاى صالحانه و كردارهاى نيك آشكار شود . پس ايمان درختى را ماند كه رستنگاه آن در دل است و شاخسارهاى آن از اعضاء و اندامها سر بر زند و ميوهء آن درخت ، اخلاق پسنديده و خويهاى و الا و كردارهاى نيك و ديگر صفات نيكو چون رادى و دلاورى است و عدل نيز از ميوههاى همان درخت است چنان كه بخل و ترس و ستم نيز از نتايج و ميوههاى ( شجرهء فاسدهء ) كفر است .