و رحمتى كه به دو بخشيدهاند شادمانى كند ، ( 1 ) اگر نفس سركش در ارضاى خواهش ناپسندى بر او تنگ گيرد مراد نفس را اجابت نكند . شادى او در آن است كه ( ناشايستى را كه ) از آن حذر بايد كرد .
بجا نياورده و آرامش ( دل و ) ديدهاش در ( نعمت آخرت است ) كه زوال نيابد و بىميلى او بدان چيزى است كه فنا پذيرد . حلم را به علم و علم را به عمل درآميزد . او را بينى كه به دور از تنبلى و هماره فعّال و كوشاست ، آرزويش نزديك « 8 » ( و بر آمدنى ) و لغزشش اندك ، دلش خاشع و نفسش قانع ، جهلش نهان « 9 » و كارش آسان ، دينش ( از دستبرد شيطان ) در امان و شهوتش مرده ، خشمش فرو خورده و خلقش پاك و تابناك است . رازى را كه به دو سپردهاند حتّى با دوستان باز نگويد و گواهى ( حق ) را حتّى به سود دشمنان كتمان نكند . هيچ كارى به ريا نكند . و هيچ ( كردار و طاعتى ) را به ملاحظهء شرم ( از طعنهء ديگران ) واننهند . ( مردم را ) به خير او اميد است و از گزند او ايمنى باشد . اگر هم ( به ظاهر و مثلا از روى تقيّه ) در زمرهء غافلان باشد ، در شمار ذاكران ( و آنان كه هماره به ياد خدايند ) نوشته شود . « 10 » ( 2 ) از كسى كه بر او ستم كرده بگذرد و به آن كس كه از او دريغ ورزيده ببخشد و با آن كس كه از او گسسته بپيوندد ، حلمش پايان نيابد و از آنچه مايهء آراستگى اوست در نماند ، دشنامش ( از زبان ) دور است و گفتارش نرم ، نيرنگ ندارد « 11 » و احسانش بسيار و كردارش نيكو ، خيرش رسنده و شرّش گريزنده است . در زلزلهها ( ى حوادث و مصائب ) متين و با وقار و بر ناگواريها صبور و بردبار و در آسايش ( و امنيّت و نعمت ) سپاسگزار است . بر آن كس كه دوستش ندارد ستم نراند و به خاطر آن كس كه دوستش مىشمارد گناه نكند . آنچه او را نيست ادّعا نكند و حقّى را كه بر ( گردن ) اوست منكر نشود ، پيش از آنكه بر او گواه گيرند خود به حق اعتراف كند و هر چه را به عهدهء نگهبانى او سپردهاند تباه نسازد « 12 » ، لقب زشت بر كسى ننهد و تجاوز و تعدّى نكند و همّت بر آن نبندد ، همسايه را نيازارد و در مصيبتها ( بر گرفتاران تير ) سرزنش نبارد .
به سوى درستكارى شتابان ( و تيز پرواز ) و امانت پرداز است . از زشتيها ( به دور ) و كند سير است .
هامش
( 8 ) مراد اينكه آرزوهاى خام و دور و دراز و صعب الوصول ندارد . - م .
( 9 ) ( مراد اينكه زمام خويش را به دست جهل نمىدهد و ميدانى براى خود نمايى و يكّه تازى جهلش باز نمىگذارد . - م . ) در كافى به جاى « متغيّبا جهله » [ منفيّا جهله - جهلش به دور رانده شده ] آمده ( كه شايد مناسبتر باشد . - م . ) و در ن ، پس از اين دارد : [ منزورا اكله - خوراكش اندك است ]
( 10 ) زيرا هر چند به ظاهر ( و از روى تقيّه ) به لب ذاكر نباشد ولى ذكر خدا را دل دارد ( « لبش خموش و دلش در خروش و در غوغاست » . - م . ) اين عبارت در امالى صدوق [ و ان كان في الذّاكرين لم يكتب في الغافلين ] آمده ( و در ن ، چنين است : [ ان كان في الغافلين كتب في الذّاكرين و ان كان في الذّاكرين لم يكتب من الغافلين - اگر در ميان بيخبران باشد در شمار ذاكران نوشته شود و اگر هم در ميان آگاهان و ذاكران باشد ( البتّه ) از شمار غافلان به حساب نيايد . ] . )
( 11 ) در ن ، به جاى « غائبا مكره » [ غائبا منكره و حاضرا معروفه - ناپسندش غايب و پسنديدهاش حاضر و آماده است ] آمده .
( 12 ) در ن ، اضافه دارد [ لا ينسى ما ذكّر - آنچه را به يادش آرند فراموش نكند ]