را فرا گيرد و اگر آسودگى بسيار يابد ، فريبش بربايد و اگر نعمتى بر او نوبه نو رسد ، عزتش را بگيرد و اگر مالى فراهم آورد ، توانگريش به سركشى انجامد ، و اگر ناداريش بگزد ، بلايش فرا گيرد و اگر مصيبتى به او رسد ، بيتابى رسوايش كند و اگر گرسنگى كشد ، ناتوانيش از پاى درآورد . و اگر بسيار خورد ، پرخواريش بفشارد ؛ پس هر كمبودى به او زيان رساند و هر زياده روى و افراطى او را تباه كند .
( 1 ) اى مردم ، هر كه كم كوشيد خوار شد و هر كه بخشش كرد سرورى يافت و هر كه مالش بسيار شد سر برافراخت و هر كه بردباريش افزون شد ، شرافتمند گشت و هر كه در كنه ذات خدا انديشيد زنديق شد « 31 » . كسى كه از چيزى بسيار گويد به همان شناخته بشود و كسى كه فراخ مزاحى كند بدان سبب سبك شود و كسى كه بسيار خندد شكوهش برود . آبروى خانوادگى كسى كه پرورش و ادب ندارد تباه گردد ، به راستى برترين كار حفظ آبرو با صرف مال است . كسى كه با نادان نشيند خردمند نباشد . هر كه با نادان همنشينى كند آمادهء بگو واگو ( و بد شنيدن ) باشد . ( هيچ ) توانگرى با ثروت خويش از مرگ نرهد و هيچ درويشى براى فقرش ( از مرگ در امان نماند ) .
( 2 ) اى مردم ، به راستى دلها را نشانهيابهايى است كه نفوس را از ( پيمودن ) راه تقصيركاران به سويى ديگر مىكشاند « 32 » . تيز هوشى در فهم اندرزها نفس را به پرهيز از خطا فرا مىخواند . گرايشهايى به هوى بر دلها خطور كند . ( ولى ) خرد ( آدمى را از خطا ) پرهيز دهد و باز دارد . در تجربهها دانشى ( تازه و ) نو به نو باشد . عبرت گرفتن ( آدمى ) به رهيابى كشاند . آنچه از ديگرى زشت مىشمارى براى ادب آموزى تو بس باشد « 33 » تو را بر برادر مؤمنت همان حقّ است كه او را بر توست . هر كس به رأى خود بسنده كند ( و خود رأيى ورزد ) خويشتن را به مخاطره افكند . چاره انديشى پيش از اقدام به كار ، تو را از پشيمانى بيمه كند . هر كه نظرهاى گوناگون را پذيرا باشد مواضع و موارد خطا را بشناسد « 34 » .
هر كه از بسيار گويى باز ايستد خرد رأى او را عادلانه شمارد . هر كه ( دامان ) شهوت خود را برچيند قدر و مرتبهاش را محفوظ دارد . هر كه زبانش را نگهدارد مردم از او در امان باشند و خود به مرادش برسد . در دگرگونى احوال گوهر مردان شناخته شود . روزگاران رازهاى نهفته را بر تو روشن سازد . آن كس كه در ژرفاى تيرگى غوطهور است از درخشش آذرخشى جهنده سود نبرد « 35 » . هر كه به حكمت
هامش
( 31 ) چون آدمى را نرسد كه در كنه و گوهر ذات واجب الوجود بينديشد كه راه به جايى نمىبرد و از اين رو شيخ شبسترى مىگويد :« در آلا فكر كردن شرط راهست * ولى در ذات حق محض گناهست ». - م .
( 32 ) در متن « تجرى الانفس عن . . . - نفسها را به سويى مىراند ، ( و مصحّح متن احتمال دادهاند كه ) شايد درست آن « تعرج الانفس . . . نفسها را عروج مىدهد » باشد ( البته جملهء متن هم صحيح و مفهوم است . - م . )
( 33 ) به تعبير سعدى : لقمان را گفتند : ادب از كه آموختى ؟ گفت : از بىادبان كه هر چه از آنانم ناپسند آمد خود نكردم .
( 34 ) مضمون سه عبارت اخير پيشتر نيز در سفارشهاى آن حضرت به پسران خويش عليهم السّلام آمده است .
( 35 ) مراد آن است كه درخشش زودگذر برقى جهنده براى هدايت او كافى نيست و بايد پرتوى مستمرّ و مداوم فرا راه خود داشته باشد . يا به اين معنى است كه كسى كه در درياى ظلمت جهل و گناه غوطه مىخورد از آيات و مواعظ ( كه به مثابهء برقى جهانند ) چيزى نمىبيند و نمىشنود و سودى نمىبرد .