تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3254

مساهمون:

ص٣٢٥٤
عمر بن ابى ربيعه ( غزلسراى معروف و بزرگ عرب ) كه از جانب ابن زبير عامل بصره بود ، سپاهى از بصره به سالارى حنيف بن سجف تميمى براى جنگ حبيش ابن دلجه فرستاد و چون حبيش از آمدنشان خبر يافت از مدينه به مقابلهء آنها رفت ، عبد الله بن زبير عياش بن سهل بن سعد انصارى را به عاملى مدينه فرستاد و به دو دستور داد كه به دنبال حبيش برود تا به سپاه بصره كه به سالارى حنيف به كمك ابن زبير آمده بودند برخورد كند . عياش با شتاب به جستجوى آنها برفت تا در ربذه به آنها رسيد . ياران ابن دجله به دو گفتند : « بگذارشان و در كار نبردشان شتاب مكن . » اما ابن دلجه گفت : « تا از قند دارشان [ 1 ] نخورم پياده نمىشوم . » پس تيرى ناشناس بيامد و او را بكشت . منذر بن قيس جذامى و ابو عقاب غلام ابو سفيان نيز با وى كشته شدند . در آن روز يوسف بن حكم و حجاج بن يوسف با ابن دلجه بودند و بر يك شتر نجات يافتند . در حدود پانصد كس از آنها به ستون مدينه پناه بردند . عياش گفت : « به حكم من تسليم شويد . » و چون به حكم وى تسليم شدند گردنشان را بزد . سپاه حبيش نيز به شام برگشت . على بن محمد گويد : كسى كه در جنگ ربذه حبيش بن دلجه را بكشت يزيد ابن سياه اسوارى بود كه تيرى بينداخت و او را بكشت و چون وارد مدينه شدند بر اسبى سپيد بود و لباس سپيد داشت و طولى نكشيد كه لباسش سياه شد از بس كه مردم دست به آن زده بودند و بوى خوش بر آن ريخته بودند . ابو جعفر گويد : در اين سال طاعونى كه آن را طاعون نابود كننده ( جارف ) ناميده‌اند در بصره رخ داد و بسيار كس از مردم بصره از آن تلف شدند . مصعب بن زيد گويد : وقتى طاعون نابود كننده رخ داد عبيد الله بن عبيد الله بن معمر امير بصره بود ، مادرش در طاعون بمرد و كس را نيافتند كه آن را بردارد و عاقبت چهار بومى را اجير كردند كه جنازه را سوى گرو بردند و عبيد الله آن وقت
هامش
[ 1 ] كلمهء متن : مقند ، يعنى آرد مخلوط بقند . كه از كلمه قند ، اسم مفعول عربى ساخته‌اند . م .