تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3249

مساهمون:

ص٣٢٤٩
گويد : عبد الملك بن جزء بن حدرجان ازدى را در مكه بديدم و ميان ما سخن رفت و از آن روز ياد كرديم گفت : « شگفتترين چيزى كه در جنگ عين الورده پس از هلاكت قوم ديدم اين بود كه يكى بيامد و با شمشير خويش به من حمله آورد و ما به مقابلهء وى شتافتيم . » عبد الملك گويد : به او رسيدم كه به زمين افتاده بود و شعرى به اين مضمون مىخواند : « من از خدا سوى خدا مىگريزم « خدايا در نهان و آشكار رضوان تو مىجويم . » گويد : به دو گفتم : « از كدام قومى ؟ » گفت : « از فرزندان آدم . » گفتم : « از كدام طايفه ؟ » گفت : « اى ويران كنندگان خانه حرام خداى ، نمىخواهم شما را بشناسم و شما مرا بشناسيد . » گويد : سليمان بن عمرو ازدى به روى وى افتاد ، وى از نيرومندان قوم بود . گويد : همديگر را زخمى كردند . گويد : آنگاه كسان از هر سو به دو حمله بردند و خونش بريختند . گويد : به خدا هيچكس را نيرومندتر از او نديدم . حميد بن مسلم گويد : وقتى با من كه دوست داشتم سرانجام وى را بدانم چنين گفت ، چشمانم پراشك شد . عبد الملك گفت : « مگر ميان تو و او خويشاوندى هست ؟ » گفتم : « نه يكى از مضريان بود كه با منش دوستى و برادرى بود . » گفت : « خدا اشكت را روان نكند ، چرا بر يك مرد مضرى مىگريى كه به حال گمراهى كشته شده ؟ »