گفتند : « تو عموزادهء مائى و امان دارى . » گفت : « به خدا به قتلگاه برادرانم كه نور ولايت و ميخهاى زمين بودند و خدا به سبب امثالشان ياد مىشد بىرغبت نيستم . » گويد : پسر از دنبال پدر گريستن آغاز كرد كه گفت : « پسركم اگر چيزى بر - اطاعت پروردگار مرجح توانست بود ، تو بودى . » شاميان قومش وقتى ناله و گريه پسرش را از دنبال وى ديدند قسمش دادند و نسبت به وى و پسرش رقت بسيار وانمودند تا آنجا كه بناليدند و گريستند . آنگاه از جايى كه مردم قومش آمده بودند به يكسو رفت و هنگام شب به صفشان حمله برد و نبرد كرد تا كشته شد .
مسلم بن زحر خولانى گويد : هنگام شب كريب بن زيد حميرى سوى آنها رفت پرچم بلقا را به دست داشت ، با جمعى بود كه از صد كمتر نبود و اگر بود اندكى بود . از كارى كه رفاعه شبانگاه مىخواست كرد سخن كرده بودند . حميرى كسانى از حمير و همدان را به دور خود فراهم آورد و گفت : « بندگان خدا به پيشگاه پروردگار خويش رويد ، به خدا هيچ چيز دنيا جاى رضايت خدا و توبه به پيشگاه او را نمىگيرد . شنيدهام جمعى از شما مىخواهند بازگردند و سوى دنياى خويش روند كه از آنجا برون شدهاند اگر به دنياى خويش بازگردند به گناهانشان باز مىگردند ولى به خدا من پشت به اين دشمن نمىكنم تا همانند برادرانم كشته شوم . » گويد : اطرافيانش اجابتش كردند و گفتند : « رأى ما نيز همانند رأى تو است . » وى با پرچم خويش برفت تا نزديك قوم رسيد . پسر ذو الكلاع گفت : « به خدا اين پرچم حميرى است يا همدانى . » و نزديكشان آمد و بپرسيد كه با وى بگفتند . گفت :
« شما امان داريد . » اما يارشان گفت : « ما در دنيا امان داشتهايم ، به جستجوى امان آخرت
تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3245
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٣٢٤٥