تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( فارسي ) — صفحة 3244

مساهمون:

ص٣٢٤٤
بتازيم و چنين كنيم تا صبح شود و راه سپريم و فرصت داشته باشيم كه هر كس زخمى خويش را بردارد يا در انتظار يارش بمانده و ده و بيست كس با هم راهى شوند و كسان بدانند رو سوى كجا دارند و از پى همديگر بودند . اگر چنين شود كه تو مىگويى ، مادرى به نزد فرزند توقف نكند و كس راه خويش نداند كه به كجا مىرسد و كجا مىرود و تا صبح شود همه كشته باشيم يا اسير . » رفاعة بن شداد گفت : « رأى درست آوردى . » آنگاه رو به مرد كنانى كرد و گفت : « پرچم را نگه مىدارى يا از تو بگيرم ؟ » كنانى گفت : « من آنچه تو مىخواهى نمىخواهم ، مىخواهم به پيشگاه پروردگار خويش روم و به برادران خويش و اصل شوم و از دنيا سوى آخرت روم تو نقره دنيا مىخواهى و هوس بقا دارى و جدا شدن از دنيا را خوش ندارى ، به خدا دوست دارم كه به مقصود برسى . » گويد : آنگاه پرچم را به دو داد و برفت تا پيشروى كند ، ابن احمر به دو گفت : « خدايت رحمت كند لختى به نزد ما نبرد كن و خويشتن را به هلاكت مينداز . » و همچنان او را قسم داد تا وى را بداشت . مردم شام به همديگر بانگ مىزدند كه خدا هلاكشان كرد ، پيش برويد و پيش از شب كارشان را تمام كنيد . و آنها پيش آمدن آغاز كردند ، اما با نيرويى سخت مقابل شدند و با يكه سواران دلير جنگ انداختند كه مرد ضعيف ميانشان نبود وامانده نبودند كه به آنها دست توانند يافت و تا هنگام عشا با آنها به سختى جنگيدند . پيش از شبانگاه كنانى كشته شد پسرش محمد كه طفلى خرد سال بود همراهش بود ، گفت : « اى مردم شام كسى از مردم كنده ميان شما هست ؟ » چند كس بيامدند و گفتند : « بله ، ما هستيم . » گفت : « اين برادرزاده تان را بگيريد و پيش قوم خويش به كوفه فرستيد من عبد الله بن عزيز كنديم . »