چيستند . به يكى از اصحابش كه او را عقبة بن سمعان مىگفتند فرمود : « آن دو خرج « 1 » كه نامهها در آنها هستند بياور ، آورد آنها را در جلو حرّ ريختند ، وقتى كه آنها را ديد گفت : من كه نامهنويس نبودهام ، من مأمورم از تو دست برندارم تا تو را در كوفه بر عبيد اللّه وارد نمايم . حضرت فرمود : مرگ آسانتر است از اين مطلب ! به اصحاب فرمود : برخيزيد سوار شويد ، سوار شدند ، ماندند تا زنها هم سوار شدند ، فرمود : برگرديد ، وقتى كه مىخواستند برگردند آمدند مانع شدند ، اوقاتش تلخ شد [ به حرّ ] فرمود : ثكلتك أمّك ما تريد « 2 » ؟ ! عرض كرد : غير از جناب شما هركس از عرب كه از خودش بزرگتر بود اسم مادرم را برده ، من هم اسم مادرش را مىبردم ولى مادر شما دختر پيغمبر [ است ] .
فرمود : آخر چه مىخواهى بكنى ؟ عرض كرد : نزد عبيد اللّه ببرم . فرمود :
و اللّه پيروى تو نمىكنم . عرض كرد : من هم و اللّه دست برنمىدارم - تا سه مرتبه اين كلام ردّ و بدل شد - عاقبت عرض كرد : من مأمور به جنگ نيستم فقط مأمورم از تو جدا نشوم تا وارد كوفهات نمايم ، حال كه قبول نمىكنيد پس به راهى برويم كه نه مدينه باشد نه كوفه ، اين اصلاح بين من و شما باشد تا به عبيد اللّه بنويسم شايد من از طرفيت با جناب شما خلاص بشوم . قبول فرمود راه قادسيه را گرفتند . حضرت مىرفت حرّ با اصحاب نيز با او دوش به دوش مىرفت و متّصل عرض مىكرد : « يا حسين ، إنّي أذكرك اللّه في نفسك ، فإنّي أشهد لئن قاتلت لتقتلنّ ! » « 3 » . فرمود : « أ فبالموت تخوّفني ؟ ! « 4 » » تمثّل به اشعار انصارى اوسى كه
هامش
( 1 ) - در فارسى خرجين مىگويند .
( 2 ) - : « مادرت به عزايت بنشيند چه مىخواهى ؟ ! » .
( 3 ) - : « اى حسين ! من خدا را دربارهء خود به ياد تو آورم و به خدا سوگندت دهم كه اگر قصد رزم نمايى حتما كشته خواهى شد » .
( 4 ) - : « آيا به مرگ مرا مىترسانى » .