تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مواعظ ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
اين جماعت كفايتت مىكنند ، و حال آنكه آن‌قدر قشون ديدم از كوفه بيرون آمده بودند كه هرگز آن‌قدر نديده بودم ، گفتم اينها به كجا مىروند ؟ گفتند به جنگ حسين . از قصر بنى مقاتل حركت نمود ، حرّ با حضرت دوش به دوش مىآمدند چون حرّ تفصيل را به عبيد اللّه نوشته بود كه ناگاه سوارى از جانب كوفه غرق اسلحه كمانى به دوش انداخته بر مركبى راهوار سوار به تعجيل مىآمد . وقتى كه چشمشان به آن سوار افتاد هر دو قشون ايستادند ، به حضرت رسيد هيچ اعتنا ننموده رفت به حرّ ملحق شد . سلام و تعظيم كرد و نامه از عبيد اللّه به او داد كه در آن نوشته بود : « أمّا بعد ؛ فجعجع بالحسين حين يبلغك كتابي هذا و يقدم عليك رسولي و لا تنزله إلّا بالعراء في غير حصن و على غير ماء ، فقد أمرت رسولي أن يلزمك و لا يفارقك حتّى يأتيني بإنفاذك أمري ، و السّلام » . « 1 » حرّ نامه را با رسول خدمت حضرت آورد عرض كرد : اين طور دستور به من رسيده . يكى از اصحاب حضرت كه او را يزيد كندى مىگفتند رسول عبيد اللّه را شناخت فرمود : « ثكلتك امّك ! ما ذا جئت فيه ؟ « 2 » » گفت : « أطعت إمامي و وفيت
هامش
( 1 ) - البحار : 44 / 379 . : « امّا بعد ، چون نامهء من به تو رسيد و فرستادهء من نزد تو آمد كار را بر حسين سخت بگير و او را در زمينى بىپناهگاه كه نه سبزى در آنجا باشد و نه آبى فرود آر . پس همانا من فرستادهء خود را دستور داده‌ام همراه تو باشد و از تو جدا نشود تا خبر انجام دستور مرا برايم بياورد - و السّلام » . ( 2 ) - : « مادرت عزادارت شود ، اين چه كار ناشايسته‌اى است كه به دنبالش آمده‌اى ؟ » .