عرض كردند : « و اللّه نراه أسنّة الرّماح و آذان الخيل ! » « 1 »
فرمود : و أنا و اللّه أرى ذلك « 2 » . بعد فرمود : پناهگاهى پيدا نمىشود كه دشمن به غير از روبرو نتوانسته باشد ما را احاطه نمايد ؟ عرض كردند : بلى « ذوحسم » دست چپ راه است . راه آن را گرفتند طولى نكشيد كه قشون حرّ نمايان مىشد ، وقتى كه ديدند حضرت از جاده خارج شده آنها هم خارج شدند ، حضرت جلوتر وارد آنجا شد فرمود خيمهها به سرپا كردند ، حرّ با هزار سوار نيز وارد شدند . در نهايت گرما چون آثار عطش در ايشان ديد فرمود آنها را آب بدهيد و سيراب نمائيد ، مركبان آنها را هم آب بدهيد ، كمكم و جرعه جرعه بدهيد ؛ چون چارپايان يك مرتبه آب نمىخورند ، اوّل خود آنها را سيراب كردند بعد طشتها پر كرده نزديك اسبان مىگذاشتند . يكى از آنها كه سه مرتبه يا چهار يا پنج جرعه مىنوشيد و ديگر سر برمىداشت طشت را نزد اسب ديگر مىگذاشتند .
على بن طحّان محاربى مىگويد : من آخر كسى بودم كه آمدم وقتى كه حسين تشنگى خودم و اسبم را مشاهده نمود فرمود : أنخ الرّاوية يعنى : به زبان اهل حجاز به من فرمود راويه را كه شتر آبكش باشد بخوابان ، من اهل عراق بودم - « راويه » به مشك آبكش مىگوئيم - معنى كلامش را نفهميدم ، به عبارت واضحتر فرمود : أنخ الجمل « 3 » ؛ خواباندم پس فرمود : آب بياشام ، مىگويد مىخواستم از لب مشك بياشامم نمىدانستم اينگونه هم آب هدر مىرود و هم لذّت نمىبردم ، فرمود : لب
هامش
( 1 ) - : « سوگند به خدا كه ما سر نيزهها و گوشهاى اسبان را مىبينيم ! » .
( 2 ) - : « آرى من نيز به خدا سوگند كه همان مىبينم » .
( 3 ) - : « شتر را بخوابان » .