ببيعتي » « 1 » ، فرمود : امام تو از آن ائمّه است كه فرمود :
« وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ »
« 2 » ، بد امامى است امام تو كه اطاعت او معصيت پروردگار و موجب كسب عار و دخول نار .
اين بود كه حرّ كار را بر آن بزرگوار تنگ گرفت و مىخواست در آن بيابان بىآب و علف حضرت را فرود بياورد . هرچه فرمود بگذار به يكى از اين آباديها كه در اين اطراف است منزل نمائيم عرض كرد نمىتوانم ، اين رسول ، پاسبان من است .
حضرت قدرى مىرفت ، حرّ با أصحاب مىآمدند او را برمىگرداندند .
همينطور كه در كشاكش بودند يك دفعه اسب حضرت از رفتار ايستاد فرمود اسب ديگر آوردند ، گام از گام برنداشت بسيار تعجّب نمود ، فرمود : اين زمين را چه مىگويند ؟ عرض كردند : غاضريه ، فرمود : غير از اين ؟ عرض كردند : نينوا ، فرمود : غير از آن ؟ گفتند : شاطىء الفرات .
- گويا تو هم مانند حضرت منتظر اسمش هستى چون يك تأثيرى دارد -
گفتند : كربلا ،
« فعند ذلك تنفّس الصّعداء و دمعت عيناه » « 3 »
و فرمود :
هامش
( 1 ) - : « از امامم اطاعت كردم و به بيعتم وفا نمودم » .
( 2 ) - القصص : 41 . : « و آنان را امامانى گردانيديم كه به آتش دوزخ مىخوانند - يعنى به كفرى كه به آتش دوزخ مىانجامد دعوت مىكنند - » .
( 3 ) - : « در اين وقت نفسى عميق كشيد و سرشك غم از ديدگانش لبريز شد » .