إلى بعض بني عمّها ليوصلها إلى أهلها . فقامت إليه و بكت و ودّعته و قالت : خار اللّه لك ، أسألك أن تذكّرني في القيامة عند جدّ الحسين عليه السّلام » « 1 » .
هامش
( 1 ) - البحار 44 / 372 . : « از شمارى از افراد قبيلهء فزاره و بجيله نقل است كه گفتند :
ما همراه زهير بن قين در قافلهاى بوديم كه وقتى از مكّه بيرون آمديم با قافلهء حسين عليه السّلام همسفر و همراه شديم ، و نزد ما چيزى ناگوارتر از اين نبود كه در مكانى با او هم منزل شويم ، ولى در يكى از منازل چارهاى نداشتيم جز آنكه در همان جا فرود آئيم ، اين بود كه آن حضرت و ما هريك در گوشهاى منزل نموديم ، و پس از اندكى كه سرگرم صرف غذا بوديم ناگاه فرستادهء حسين عليه السّلام آمد و سلام نمود و داخل شد و گفت : اى زهير بن قين ، همانا ابا عبد اللّه مرا سوى تو فرستاده تا نزد او روى ! . راوى گويد : با اين سخن هرچه در دست داشتيم انداخته و گويا پرندهاى بر سرمان نشسته بىحركت مانديم . همسر زهير - ديلم بنت عمرو ( شرح حالش در پايان اين بخش خواهد آمد ) - كه چنين ديد گفت : سبحان اللّه ! آيا زادهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دنبالت فرستاده و تو اجابت نمىكنى ؟ ! ، چه شود كه نزد او رفته و سخنش بشنوى سپس برگردى ؟ ! . او نيز نزد آن حضرت شتافت .
پس چيزى نگذشت كه خوشحال برگشت بدانسان كه صورتش مىدرخشيد و دستور داد خيمههاى او را بكنند و بار و اسباب سفر او را به سوى حسين عليه السّلام ببرند .
آنگاه به همسرش گفت : تو را طلاق دادم و آزادى ، به خانوادهات ملحق شو . زيرا من قصد مصاحبت حسين عليه السّلام را دارم تا روح خويش را فدايش سازم و به جان از او محافظت نمايم . سپس مال وى را عطا نمود و به دست يكى از عموزادگانش سپرد تا او را به خانوادهاش برساند » .
و ديلم بنت عمرو همان زنى است كه به غلام زهير بعد از شهادتش گفت : برو و آقايت را كفن نما ، غلام رفت و حسين را بىكفن ديد و با خود گفت : آقايم را كفن كنم -