به اصحابش فرمود :
« من أحبّ أن يتّبعني و إلّا فهو آخر العهد ! » « 1 » ،
بعد از آن حديث سلمان را براى ايشان نقل نمود « 2 » ، ولى سعادتى نداشتند او را گذاشتند و رفتند .
حضرت از « بطن عقبه » حركت نمود به « شراف » رسيد امر فرمود سحرگاه در آنجا مشكها را پر آب كردند از آنجا حركت كردند تا روز به نيمه رسيد يكى از اصحاب تكبير گفت فرمود : چرا تكبير گفتى ؟ عرض كرد : نخلستانى مىبينم ، باقى اصحاب گفتند هيچوقت اينجا نخلستانى نبوده فرمود : پس چيست ؟
هامش
- و حسين را بىكفن بگذارم ، حسين را كفن كردم و به بانو گفتم ، گفت : آفرين ، كفن ديگرى داد و رفتم و او را كفن كردم .
( 1 ) - البحار : 44 / 372 . : « هركدام از شما كه مىخواهد با من بيايد و گرنه اين آخرين ملاقات ما خواهد بود » .
( 2 ) - گويند آن بزرگوار پيش از وداع با ياران خود اشاره به مطلبى از جناب سلمان فارسى نموده و اينچنين بازگو كرد : « من براى شما حديثى را بيان مىكنم كه شنيدنى است : سالها پيش در يكى از جنگهاى دريايى در ركاب جناب سلمان فارسى بوديم كه به لطف خدا فتح و پيروزى همراه با غنائم بسيار نصيبمان گشت ، جناب سلمان كه چنين ديد روى بما داشته و گفت : آيا از اين اوضاع كه پيروزى با غنائم بيشمار است شما را شادان نموده ؟ همه گفتند : آرى چنين است ، پس گفت : چون سرور و آقاى جوانان آل محمّد [ و بنابر نسخهاى : « سرور جوانان اهل بهشت » ] را ديدار كرديد اگر در ركاب او و همراهش به رزمگاه درآمده و بجنگيد ، شادى و سرور شما چندين برابر فرح امروزتان خواهد بود ! ! » .