بدان آنها را نيز نصيحت مىفرمود چون زياد كه نايب حكومت بصره از جانب ابن عبّاس بود و شنيده بود كه معاويه مىخواهد او را به خود ملحق كند :
« و قد عرفت أنّ معاوية كتب إليك يستزلّ لبّك ، و يستفلّ غربك ، فاحذره ، فإنّما هو الشّيطان : يأتي المرء من بين يديه و من خلفه و عن يمينه و عن شماله ليقتحم غفلته ، و يستلب غرّته ، و قد كان من أبي سفيان في زمن عمر فلتة من حديث النّفس ، و نزغة من نزغات الشّيطان ، لا يثبت بها نسب ، و لا يستحقّ بها إرث ، و المتعلّق بها كالواغل المدفّع و النّوط المذبذب » . « 1 »
سيّد « 2 » فرمود : « فلمّا قرء زياد الكتاب قال : شهد بها و ربّ الكعبة ! . و لم تزل في
هامش
- هجرى اينگونه مكتوب فرمود : « گمان نمىكردم مهمانى مردمى را بپذيرى كه نيازمندانشان با ستم محروم شده ، و ثروتمندانشان بر سر سفره دعوت شدهاند ! » .
( 1 ) - نهج البلاغه : رساله 44 . : « باخبر شدم كه معاويه برايت نامهاى نوشته تا عقلت را بلغزاند ، و ارادهات را سست سازد ، از او بترس كه شيطان است ، و از پيش رو ، و پشت سر ، و از راست و چپ به سوى انسان مىآيد تا در حال فراموشى ، او را تسليم خود سازد ، و شعور و دركش را بربايد ، آرى ابو سفيان در زمان عمر بن خطّاب ادّعايى بدون انديشه و با وسوسهء شيطان كرد كه نه نسبى را درست مىكند و نه كسى با آن سزاوار ارث مىشود . ادّعاكننده چونان شترى بيگانه است كه در جمع شتران يك گله وارد شده تا از آبشخور آب آنان بنوشد كه ديگر شتران او را از خود ندانسته ، و از جمع خود دور كنند . يا چونان ظرفى كه بر پالان مركبى آويزان و پيوسته از اين سو بدان سو لرزان باشد » .
( 2 ) - يعنى الشّريف الرّضي أبا الحسن محمّد بن حسين الطّاهر ذا المناقب - رحمة اللّه عليه - جامع نهج البلاغة .