منطق منه » « 1 » .
وقتى كه اتمام حجّت كرد ديد هيچ مؤثّر نمىافتد . ابتداء حضرت براى جنگ كه نيامده بود سوار بر راحله ( شتر ) شده بود در آن هنگام آن را خوابانيده فرمود آن را عقال « 2 » كرده اسبش را آوردند سوار بر اسب براى جنگ شد ، فرمود :
عمر سعد كجاست آن را بخوانيد . آن ملعون از آمدن استنكاف نمود ، فرمود :
« أنت تقتلني ؟ تزعم أن يولّيك الدّعي ابن الدّعيّ بلاد الرّيّ و جرجان » « 3 » ، نه به خدا ، فرمود : « لكأنّي برأسك على قصبة قد نصب بالكوفة يتراماه الصّبيان و يتّخذونه غرضا بينهم » « 4 » . آن ملعون در غضب شد رو را گردانيد و گفت : « احملوا بأجمعكم إنّما هي أكلة واحدة » « 5 » . و علمدارش را گفت : « ادن رايتك » « 6 » خيز كرد خودش تيرى در كمان گذاشت و به جانب حضرت انداخت و جنگ را شروع نمود و گفت : « اشهدوا أنّي أوّل من رمى ! » « 7 » ،
بعد آن اشقيا متابعتش كردند همگى تير به چلهها گذاشته كسى از اصحاب
هامش
( 1 ) - البحار : 45 / 5 . : « از هيچ سخنورى پيش از او و نه پس از آن حضرت سخنى بليغتر و رساتر از سخنان او شنيده نشد » .
( 2 ) - عقال : كلاف ، پابند ، قيد .
( 3 ) - البحار : 45 / 9 . : « مرا به قتل مىرسانى و گمان دارى كه آن مادرناشناس پسر مادرناشناس تو را به ولايت رىّ و جرجان خواهد گماشت ؟ ! » .
( 4 ) - البحار : 45 / 9 . : « گويا من سر تو را مىبينم كه بر چوبى در كوفه نصف شده و هدف و محلّى براى سنگباران كودكان گشته است ! » .
( 5 ) - البحار : 45 / 9 . : « همگى باهم حمله كنيد ! كه او لقمهاى بيش نيست » .
( 6 ) - : « پرچم خود را نزديك كن » .
( 7 ) - : « گواه باشيد كه من اوّلين تيرانداز به سوى ايشانم » .