گفت : اينها عترت پيغمبر [ ند ] ، چه خيالى دربارهء آنها داريد ؟ گفتند : مىخواهيم آنها را تسليم عبيد اللّه نمائيم ، فرمود : قبول نمىكنيد دوباره برگردند - الخ « 1 » .
خودش تشريف آورد و زبان به موعظه گشود و فرمود : دانسته باشيد كه خدا دنيا را خانهء زوال قرار داده كه با اهلش به يك منوال رفتار ننمايد اصل مغرور كسى است كه دنيا وى را غرّه نمايد و دل شقى كسى است كه مفتون آن گردد ، به آن مغرور نگرديد كه قطع مىكند اميد اميدوارانش را و محروم مىنمايد طامعينش را ، اين خيال كه كردهايد خود را مستحق عذاب خدا نمودهايد اين چه بندگى است كه اقرار به بندگى خدا و نبوّت پيغمبر داريد امّا عترتش را مىخواهيد بكشيد ، شيطان خوب بر شما غالب شده ،
« تبّا لكم و لما تريدون ،
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ،
هؤلاء قوم كفروا بعد إيمانهم فبعدا للقوم الظّالمين » ! « 2 » .
عمر گفت : ويلكم كلّموه فإنّه ابن أبيه ، و اللّه لو وقف فيكم هكذا يوما جديدا لما انقطع و لما حصر ، فكلّموه ! « 3 » .
شمر پيشآمد گفت چه مىگوئى بگو بفهيم ، فرمود : مىگويم از خدا بترسيد مرا نكشيد كه كشتن من روا نيست نشنيدهايد كه جدّم فرمود : « الحسن و الحسين سيّدا شباب أهل الجنّة » « 4 » ؟ ، اگر خودتان نشنيدهايد كسانى هستند چون
هامش
( 1 ) - البحار : 45 / 5 و 6 .
( 2 ) - : « هلاكت بر شما و قصدتان باد ،إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ! ،اينان همان گروهى هستند كه پس از ايمان ؛ كفر ورزيدند ، پس گروه ستمكاران را لعنت باد ! » .
( 3 ) - : « واى بر شما باد ! پاسخش را بدهيد ، كه او پسر پدرش است ( او پسر على است كه اخطب عرب بوده ) به خدا سوگند اگر او تا روزى ديگر در برابرتان بايستد نه از صحبت بايستد و نه واماند ، پس پاسخش گوئيد ! » .
( 4 ) - : « حسن و حسين دو آقاى جوانان بهشتىاند » .