را در بگشاى و اجابت كن . پس بو جهل بيرون آمد تا محمّد چه خواهد . گفت : يا محمّد ، چه خواهى ؟ گفت : دينار اين غلام به وى باز ده . بو جهل گفت : آگاه نيم . و بو جهل به خانه اندر آمد و در سراى ببست . و يكى سنگ بود به سراى بو جهل اندر ، از آن سنگها كه سليمان بن داود عليهما السّلام مر ديوان را فرموده بود كه سنگها آريد تا مزگت بيت المقدس را [ 161 a ] بنا افگنم ، و چهل ديو سنگ آوردندى . و چون آگاه شدند كه سليمان عليه السّلام فرمان يافت ، سنگها را بينداختند و بگريختند و اين يكى از آن سنگها بود كه به سراى بو جهل افتاده بود .
بو جهل غلامان را بفرمود تا آن سنگ برداشتند و به گردن بو جهل نهادند . بو جهل آن سنگ را به بام برد و خواست كه بر سر پيغامبر زند . خداى تعالى آن سنگ را فرمان داد تا ميانش سوراخ شد و به گردن بو جهل اندر افتاد . بو جهل گفت : يا محمّد ، زنهار . پس پيغامبر چون نگاه كرد و آن بديد سر سوى آسمان كرد [ و گفت ] : يا رب ، قدرت خويش مر اين گبر را بنماى . خداى تبارك و تعالى مر آن سنگ را فرمان داد تا به دو نيمه شد :
يك نيمه به سراى بو جهل فرو شد و يك نيمه بر سر پيغامبر بايستاد و مر وى را سايه داشت .
و بو جهل از بام فرود آمد و غلام را فرمود كه چون من به خانه اندر شوم و دينار بيرون آرم تو از پس در بباش ، چون من محمّد را گويم دينار بستان ، و سر از در اندر كند ، شما درها فراز كنيد تا گردن او بشكند . و در بو جهل ملعون دو دره بود ، دينار بيرون آورد و گفت : يا محمّد ، چون پيغامبر خواست كه سر از در اندر كند و دينار بستاند ، دو شير نر ديد كه دندانها باز كردند : يكى از دست راست و يكى از چپ ، و آهنگ بو جهل لعين كردند .
بو جهل گفت : به خداى تو اى محمد ، كه سر از در بيرون كنى تا دينار ترا دهم ، و دينار سوى پيغامبر انداخت . پس پيغامبر گفت : اى غلام ، بيا و دينار برگير . غلام دينار برگرفت و با وى برفت .
پس به لافگاهى ( ؟ ) برگذشتند . سيصد و پنجاه كافر آنجا نشسته بودند . مر اين غلام را بخواندند و از خبر دينار بپرسيدند . غلام گفت : دينار من باز داد . كافران گفتند كه بو جهل به دين محمّد اندر آمده است و پدران ما از وى به بودند . اكنون پيش از آنكه بر ما مهترى گيرد ما برويم و به دين محمّد اندر آييم تا بر سر ما مهترى نگيرد . روى بنهادند كه به نزديك پيغامبر آيند . عمر بن الخطَّاب پيش ايشان آمد ، و هنوز مسلمان نشده بود .
گفت : كجا مىرويد . قصهء بو جهل پيش او بگفتند . عمر ايشان را گفت كه شما مر بو جهل را ديديد و سخن وى شنيديد ؟ گفتند نه . گفت : بياييد تا من پيش شما از وى
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1454
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٤٥٤