بارت بود ده دينار افزونتر . و گفتش اينجا يكى ترسا است بازرگان به نزديك وى شو و مر او را بيار تا بارهات را قيمت كند . پس برفت و آن ترساى بازرگان را بياورد . پس آن ترسا گرد آن بارها برگشت و گفت : اين بارها كه بر اين شتران است سيصد دينار ارزد .
بو جهل بن هشام سيصد و ده دينار بسخت و عمرو را داد . عمرو گفت : اين دينار من است به دست تو دهم تا بامداد مرا بازدهى . بو جهل دينار را بستد .
غلام برفت . و فرمان چنان بود مر اين عمرو را كه اگر به مكّه محمّد را نيابى بارها به فروش و صدقه كن بر درويشان مكّه ، و اگرش بيابى اين از ما به وى عطا ده . پس اين عمرو گفت بو جهل را كه : بامداد به نزديك تو باز آيم ، و آن كسانى كه اهل صدقه اند مرا بنماى تا بديشان سپارم . و اين غلام از خانهء بو جهل بازگشت . زنى را ديد مسلمان ، گفتش : اى غلام ، از راه دور بيامدى و محمّد را ناديده بازگردى . غلام گفت : سه چهار تن را پرسيدم ، گفتند محمّد اينجا نيست ! زن گفت : دروغ گفتند و حسد كردند . شو بدين كوى فرو شو تا درى بينى خردك ، و كليد دان او به خاك اندر آكنده ، آن در پيغامبر است .
پس آن غلام همى آمد و پيش از آنكه به پيغامبر رسيد ، جبريل بيامد و پيغامبر را عليه السّلام آگاه كرد از خبر اين غلام و از خبر كافران مكّه . پيغامبر برخاست و به نماز ايستاد . غلام اندر آمد نورى ديد كه از وى همى تافت . پس غلام نگاه كرد محراب ديد و به وى اندر بت نبود . پس پيغامبر گفت : اى غلام تو گويى يا من گويم ؟ غلام گفت : تو گوى . پس از آن همه حالها او را آگاه كرد . پس پيغامبر گفت : خيز و برو و دينار بخواه .
پس آن غلام به نزديك بو جهل آمد و گفت : اى خواجه ، من چنين شنيدم كه تازيان از گفتن دروغ ننگ دارند و شما نداريد . و محمّد به نزديك شما بوده است و گفتيد اينجا نيست . آنگه دينار به من بازده تا به نزديك محمّد برم . بو جهل منكر شد و گفت : ترا به نزديك من دينار نيست . غلام گفت كه دى از من شتران خريدى با گندم ، يا اشتران گندم به من بازده يا دينار . بو جهل گفت : من ترا هرگز نديده ام . پس عمرو به نزديك پيغامبر آمد و مر او را آگاه كرد .
پيغامبر عليه السّلام نعلين به پاى اندر كرد و ردا بر افگند و برفت با اين غلام تا در بو جهل بن هشام ، و نور روى پيغامبر به سراى بو جهل اندر افتاد . بو جهل ملعون برخاست و به خانه اندر شد و در خانه بر خويشتن استوار كرد . پيغامبر در بو جهل بزد و او آواز نداد .
بيغولهء آن خانه به دو نيم شد و يكى فريشته بيرون آمد و عمودى آتشين به دست گرفته ، و آتش از دهانش بيرون همى دميد . و بانگ به بو جهل زد و گفت : اى ملعون ، برو و محمّد
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1453
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٤٥٣