تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1452

مساهمون:

ص١٤٥٢
عبد الله كه وى بهترين همه خلق است . و چون از شب دو پاس بگذشت آن فرشته به آسمان دوم آمد و همچنان بانگ كرد كه نخست بار كرده بود . چون اين آواز بشنودند ، اين عبد الله گفت مردمان را كه : اى مردمان ، بشنويد و هزار مرد بر راست رويد و هزار بر چپ و هزار مرد عقبه گيريد و هزار مرد به بيابان اندر بگرديد و نگاه كنيد تا اين آواز از كجا همى آيد . پس برفتند و طلب كردند ، كس را نديدند باز مهترشان بازگشتند . و چون سپيده بدميد آن فريشته به آسمان اول آمد و آواز كرد كه اى مردمان بنى خزاعه و مردمان بنى تهامه ، بدانيد كه اين خلق آسمان و زمين از همه محمّد به است به مكه . آن مهترشان گفت كه : اى مردمان ، مرا همى گمانى آيد كه اين بانگ كه ما شنيديم از آسمان همى آيد . اين هشت هزار مرد او را متابع شدند بدين سخن و ايدون گفتند [ 160 b فا ] كه ما نيز همچنين گمان بريم . عبد الله گفت : فرود آييد و سلاحها بنهيد . و مر ايشان را گفت كه اكنون بر ما پديد آمد كه نه شما بهيد و نه ما . پس بامداد همه گرد آمدند به نزديك عبد الله ، عبد الله مر ايشان را گفت : مشورت كنيد . مشورت كردند و گفتند به مكّه چه عزيزتر بود . گفتند خواربار . بشدند و خواربار فراز آوردند . و غلامى بود نيكو روى و فصيح زبان و دلير ، عمرو نام . مر آن غلام را وفد فرستادند تا خواربار از طايف به مكّه آرد . پس اين غلام همى آمد از قبيله و از حى به حى تا به نزديكى مكّه . پس غلامى را ديد از غلامان بو جهل بن هشام ، و اين غلام بو جهل شبانى همى كرد . اين عمرو به نزديك اين شبان رسيد . غلام بو جهل پرسيد كه از راه ايدر آمدى ؟ گفت : آرى . گفتا : به چه كار آمدى ؟ عمرو قصّه مر غلام بو جهل را بگفت . غلام بو جهل گفت : اينجا محمّد كس نيست و شما اين سخن غلط شنيده اى ، اگر فرمان كنى بازگردى . اين عمرو غلام بو جهل را گفت كه به مكه اندر كسى هست از تو مهتر ؟ گفت : هست . گفت : مگر ايشان بهتر دانند . پس چون به مكه اندر آمد ، وليد بن المغيرة المخزومى را يافت . به نزديك وليد آمد و مر او را از اين خبر آگاه كرد . وليد گفت : اينجا محمّد نيست . عمرو او را گفت : كسى از تو پيرتر هست ؟ گفت : ابو الحكم از من به چهل سال پيرتر است . به نزديك وى آمد . عمر بن الخطَّاب اندر آن ميان مر اين غلام را پيش آمد ، و عمر هنوز مسلمان نشده بود ، اين غلام مر عمر بن الخطَّاب را بپرسيد . عمر نيز گفت : اينجا محمّد نيست ، باز گرد به قبيلهء خويش . اين غلام گفت : من به نزديك ابو الحكم شوم . و آمد تا به نزديك بو جهل ، و مر او را از اين قصه آگاه كرد . بو جهل گفت : اينجا محمّد نيست اى غلام ، باز گرد و بارهات مر مرا به فروش چنان كه قيمت
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1452 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي