تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1451

مساهمون:

ص١٤٥١
ارش بالا و چهارده بدست پهنا ، و چشم آن بت از جزع يمانى بود و دندانها از در پربها . از اين محرم تا آن محرم بيرون آمدندى و ديباها بر وى بگسترانيدندى و تختى زرين زير ديبا بنهادندى و كرسى زير تخت نهادندى از زمرد سبز و هفتاد مله ( ؟ ) زير كرسى بركشيدندى ، و آنگه آن بت را بياوردندى و زبر آن بنهادندى ، و دون خداى تعالى او را سجود كردندى و گفتندى : اى خداى ، امسال سال بر ما مبارك كن ، و ديو به شكم آن بت اندر شدى و مر ايشان را اجابت كردى و گفتى امسال بر شما مبارك كردم . ايشان كبر گرفتندى و شادى كردندى بر آن سخن و بازگشتندى . پس شبى زنان بنى خزاعه با زنان بنى تهامه نشسته بودند به ماهتاب و پشم همى رشتند به يك جاى سخن رفت . زنان بنى خزاعه زنان بنى تهامه را ايدون گفتند كه : ما از شما بهتريم . زنان بنى تهامه گفتند : ما خود بهتريم و بدين حديثشان بسيار سخن رفت ، و مردانشان اين سخن بشنيدند و به دل اندر گرفتند ، تا سال ديگر ببود و محرم اندر آمد . پس بيامدند و آن تخت زرين بياوردند و بنهادند و آن بت را بر وى نهادند و از فرود خداى او را سجود كردند . و ايدون گويند كه شكم آن بت كاواك بود و مشك بود به شكم وى اندر آكنده ، باد بيامد و به شكم آن بت اندر شد و مشك از دهانش بر آورد و به زنان بنى خزاعه برزد . پس زنان بنى خزاعه بر زنان بنى تهامه گفتند كه نگفتيم كه ما از شما بهتريم . زنان بنى تهامه و مردان بياشوفتند ، و هشت هزار مرد به سلاح اندر شدند . چهار هزار از اين سو بايستادند و چهار هزار از آن سو و خواستند كه به يك جاى بر آويزند . مهترى بود مر آن هر دو قبيله را نام او عبد الله ، آگهى به وى بردند . غلامى را بفرمود تا اسبى تازى بياورد و زين برنهاد و خود و خفتان و جوشن اندر پوشيد و نيزه اى بخواست و به اسب بر نشست و به ميان هشت هزار مرد اندر آمد و از اسب فرود آمد و تواضع كرد بسيار و بانگ كرد كه : اى مردمان بنى خزاعه و اى مردمان بنى تهامه ، بايد كه اين عداوت از ميان بفكنيد چه شما برادران ماييد و ما برادران شما ، و اگر ما از شما بهتريم ، بهترى شما را داديم ، و اگر شما از ما بهيد ، بهيتان پذيرفتيم ، و تواضع همى كرد به ميان اين هشت هزار مرد اندر تا بياراميدند . و خداى تعالى به بركت آن تواضع عبد الله به ايشان نگاه كرد كه مر ايشان را اسلام دهد . چون شب اندر آمد يك فريشته به آسمان سيم آمد نام آن فريشته رفاييل ، و چون از شب يك پاس گذشت ، آن فريشته بانگ كرد و گفت : اى مردمان بنى خزاعه و بنى تهامه ، نه شما بهيد و نه ايشان ، كه اندر آسمان و زمين كسى نيست بهتر از محمّد بن
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1451 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي