در نسخه هاى ص و صب حديث بنى خزاعه نيامده است ، فقط عبارت زير در چهار نسخهء فا و فب و ص و صب ديده مىشود :
« و محمد بن جرير اسلام عمر ياد نكرده است بدين كتاب اندر ، و آن نيز چيزى لطيف است و من بگويم ، چنان كه اندر كتب ديگر خوانده ام . » ص 41 ، س 2 :
متن ما دربارهء اسلام عمر مىگويد : « عمر را خواهرى بود نام او حفصه و زن طلحه بود » .
در نسخه هاى ديگر ما ، فا 162 a و فب 31 و ص 182 a و صب 141 a آمده است : « عمر را خواهرى بود ، و ايدون گويند كه زن طلحة بن عبيد الله بود . » در سيرت رسول الله آمده است ( ج 1 ، صص 330 به بعد ) :
« در اسلام عمر ، رضى الله عنه ، دو روايت است : يكى روايت اهل مدينه كنند ، و روايتى ديگر مجاهد و عطا كنند . روايت اهل مدينه آن است كه سبب اسلام عمر ، رضى الله عنه ، آن بود كه خواهرش فاطمه بنت الخطَّاب به اسلام در آمد ، و شوهرش سعيد بن زيد بن نفيل همچنين مسلمان شده بود . . . » سيرة النبى ( جزء اول ، صص 364 به بعد ) از اسلام عمر ياد مىكند و نام خواهر عمر را « فاطمه بنت الخطاب - و كانت عند سعيد بن زيد بن نفيل . . . » مىآورد .
دربارهء اسلام آوردن كسان ، حتى در مورد خديجه ، رايها يكسان نيست . در مورد اسلام ابو بكر ، كه عموما او را نخستين مرد مسلمان مىدانند ، چون امام على ( ع ) را نابالغ گمان مىبردند ، در متن عربى تاريخ طبرى روايتى خواندنى است ( ج 3 ، ص 1167 ) :
« . . . عن محمد بن سعد قال قلت لابى أ كان ابو بكر اولكم اسلاما فقال لا ، و لقد اسلم قبله اكثر من خمسين و لكن كان افضلنا اسلاما » .
« محمد بن سعد گفت : پدرم را گفتم آيا ابو بكر ، اول ايشان است در اسلام آوردن ؟ گفت نه ، پيش از او بيش از پنجاه تن اسلام آورده بودند ولى او در اسلام افضل ما بود » .
دربارهء سابقان در اسلام ر . ك : تاريخ پيامبر اسلام ، چاپ سوم ، ص 89 به بعد .
ص 50 ، س 17 :
« بو طالب گفت : يكباره نوميد شويد . . . ايشان نوميد بازگشتند . » در نسخه هاى ص 183 b ، صب 142 b و نيز فا 164 a ، بيتهايى از لاميهء ابو طالب آمده است .
نقل لاميه را سودمند دانستم ، و آن را از متن مصحح ترجمهء سيرت رسول الله به اهتمام عالمانهء آقاى دكتر اصغر مهدوى برگرفتم . بيتهايى از اين لاميه در تحفهء ناصريه ( صص 13 - 12 ) با شرح و توضيح آمده است و متن كامل آن در سيرة النبى ( الجزء الاول ، صص 298 - 286 ) .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 1457
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص١٤٥٧