تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 619

مساهمون:

ص٦١٩
شدند . پس عايشه گفت : حرب مكنيد كه من نه به خون ريختن آمده ام ، من بدان آمده ام كه صلح و نيكوى كنم . عثمان گفت : ما را با تو صلح نيست تا طلحه و زبير را از خويشتن جدا نكنى كه ايشان با على بيعت كردند و بيعت او را بشكستند ، و ترا كه حرم پيغمبر بودى نظارهء جهانيان كردند . عايشه گفتا ايشان همى گويند كه ما با على بيعت به ستم كرديم . عثمان گفت دروغ گويند ، تو آنجا نبودى و من آنجا بودم . عايشه گفت : يك راه كه چنين است به مدينه كس فرستيم تا مردمان مدينه گواهى دهند كه ايشان اگر از بيم بيعت كردند ، حقّ ايشان را بود ، و تو از بصره برو و شهر بديشان سپار ، و اگر گويند به دل خوشى بيعت كردند و اكنون همى عاصى شدند و بشكستند ، حقّ شما را بود و من ايشان را از بصره بيرون برم . تا آنگاه كه رسول باز آيد ، شهر تو همى دار و اين سپاه يك ديگر را نيازارند . و بر اين شرط نامه بنوشتند ، و كعب بن سور را به مدينه فرستادند . و عايشه به مدينه نامه نوشت به جماعت ياران پيغمبر ، و مردمان مدينه ، و اين حديث بپرسيد . و اين خبر سوى على شد . نامه كرد به عثمان بن حنيف كه چرا يقين خويش به شك كنى ، تو به مدينه بودى كه طلحه و زبير بيعت كردند مرا و هيچ بيمى نبودشان از كس . اكنون تو هم آنجا باش تا من با سپاه آمدم . و كعب مردمان را به مدينه گرد كرد . و اميرى مدينه [ 269 a ] على سهل بن حنيف را داده بود . پس مردمان مدينه همه به مزگت گرد آمدند . و كعب بيامد و نامهء عايشه بر خواند و گفت : شما چه گوييد ، طلحه و زبير بيعت على بر خوشدلى كردند يا از بيم ؟ هيچكس جواب نداد . پس اسامة بن زيد از ميان خلق گفت كه طلحه و زبير بيعت از بيم شمشير مالك اشتر كردند . سهل بن حنيف امير مدينه گفت : دهيد اين دروغزن را . پس غوغا بر خاست و اسامه را به زخم كردند و اندر زير پاى افگندند . و چنان بود كه ش بخواستند كشتن ، تا صهيب بن سنان و ابو ايّوب و محمّد بن مسلمه برخاستند و اسامه را از دست مردمان بستدند و گفتند ترا با اين چه كار بود كه گفتى كه ما را از بيم جان تو گواهى به دروغ بايد دادن . پس كعب كه رسول عايشه بود باز گشت و باز بصره شد و هر چه ديده بود همه