رسيدن طلحه و زبير و عايشه به بصره
عثمان بن حنيف خواست كه بداند كه به بصره كس هست كه عايشه را يارى كند ، مردى را بخواند نامش قيس بن العقديّه و گفت به مزگت آدينه شو و بانگ كن كه طلحه و زبير با عايشه آمدند و همى گويند به طلب خون عثمان آمديم و عثمان را قصاص خواهيم و با كشندهء او حرب كنيم . قيس بيامد و به مزگت آدينهء بصره بيستاد و اين بگفت . مردى از ميان ايشان گفت اين مردمان همى گويند ما را يارى كنيد تا كشندگان عثمان را بكشيم و ما هر كجا كشندگان عثمان بيابيم يارى كنيم تا ايشان را بكشند . و اين قيس را سنگ بزدند و براندند . قيس سوى عثمان ابن حنيف آمد و بگفت .
عثمان دانست كه عايشه را به بصره يا راست . پس ديگر روز سپاه بر گرفت و به شهر اندر آمد . و ميان بصره جايى است فراخ چون دشتى آن را مربد خوانند .
عايشه با لشكر آنجا بيستاد و عايشه اندر هودج بود با اشتر ، سپاه گرداگرد او ، و طلحه بر راست اشتر او بود و زبير بر چپ . و عثمان بن حنيف بيامد با سپاه خويش و بر گوشه اى بيستاد و مردمان بصره همه به نظاره آمدند . پس طلحه سخن گفت و خطبه كرد و عثمان را ياد كرد و فضلش و آن ستم كه بر وى كردند و گفتند