شمشير بكشيدند و از قبيلهء عبد القيس مردم بسيار بر خاست و آهنگ ايشان كردند و فتنه برخاست . و طلحه خواست كه اندر آن خطبه على را خلع كند و خويشتن را به خليفتى بنشاند ، چون فتنه برخاست ، طلحه و زبير از منبر فرود آمدند و به سراى سلطان شدند و گفتند طلب آن كسها كنيد كه از بصره به مدينه آمده بودند به كشتن عثمان . و هر خواسته كه اندر بيت المال بود همه بر غوغا ببخشيدند . پس هر كس غمز همى كردند كه فلان بود و فلان ، و همى رفتند و مىكشتند .
پس طلحه و زبير به هر شهرى نامه كردند كه ما چنين كرديم به بصره ، شما نيز چنين كنيد . و خود به حرب على خواهيم شدن و خون عثمان از وى طلب كردن . و آن مرد را كه در مزگت از بهر على سخن گفته بود نامش حكيم بود ، او را همى جستند و نيافتند . پس چون سپاه را روزى بداد ، مردمان را به بيعت خواستند بر حرب على ، و آشكارا بكردند كه عثمان را على كشت . و طلحه و زبير به مزگت شدند و همى بيعت كردند . حكيم و عبد القيس با پسران و برادران و قبيله بيرون آمدند . و اندر همه بصره ايشان را به بزرگى و مردانگى همتا نبود و از در مزگت اندر شدند و گفتند : اى طلحه و اى زبير ، بيعت على بشكستيد و عاصى شديد اندر خداى و پيغمبر عليه السّلام ، و قصد خاندان كرديد و حرم او را بر اشتر در ميان چندين هزار خلايق بداشتيد ، و همه مسلمانان را همچون خويشتن عاصى و مرتد همى كنيد . طلحه گفت : اى حكيم ، من ترا همى جويم و تو به بصره اندرى . و حكيم را قبيلهء بسيار بود ، نتوانستند او را گرفتن . از مزگت بيرون جست و طلحه با سپاه از پس او برفت تا به محلَّت مربد ، و حرب اندر گرفتند . و با طلحه و زبير سپاه بسيار بود ، نخست حكيم را بكشتند و از پس او برادرانش . و پيش از آنكه حكيم را كشتند ، مردى شمشيرى بزد بر زانوى حكيم و پاى او به پوست بياويخت . و حكيم از جاى بر جست و شمشير بر گردن آن مرد زد كه او را زده بود و آن مرد را بيفگند . و حكيم به يك پاى بود و كارد بركشيد و آن مرد را سر ببريد . پس خلقى بر حكيم گرد آمدند ، و از اهل بيت حكيم [ 269 b ] هفتاد تن را بكشتند با حكيم . ديگران به هزيمت شدند و بصره خالى كردند . و طلحه و زبير بيعت بصره تمام كردند ، و به
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 621
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٢١