باز گفت . عايشه گفت : الله اكبر ، كعب را پيش عثمان فرستاد تا هر چه ديده بود بگفت ، و گفتا اكنون شهر بپرداز . عثمان بن حنيف گفت : مرا نامهء على آمده است و گفته كه آنجا باش تا من آيم . كعب بيامد و عايشه را بگفت . چون شب اندر آمد طلحه و زبير با سپاه به در كوشك عثمان آمدند . و چهل مرد بر در كوشك بودند همه را بكشتند ، و عثمان را از كوشك بيرون آوردند و خود به كوشك اندر شدند و سراى سلطان بگرفتند و باز ديگر روز شهر را فرمان دادند و عثمان را باز داشتند و خواستند كه ش بكشند . عايشه نگذاشت و گفت او مردى پير است و با پيغمبر عليه السّلام صحبت بسيار كرده است . پس طلحه و زبير هم اندر شب او را بياوردند و ريش و سبلت و ابرويش پاك كردند . پس دستش باز داشتند . عثمان پيش على رفت . على چون عثمان را ديد نشناختش . گفت تو كيستى ؟ گفت : من عثمان بن حنيفم گفت : از [ بر ] من پير شدى و امرد آمدى . پس طلحه و زبير بصره را بگرفتند و بيت المال را در بگشادند و ديگر روز به مزگت آمدند و بر منبر شدند و خطبه كردند و گفتند :
اى مردمان ، شما فضل عثمان بن عفّان دانيد كه او چون بود ، و خلق از او بيازرد از بهر كارداران او كه بيداد كردند ، و ما خواستيم كه بر او انكار كنيم تا باز راه آيد و توبه كند ، و نخواستيم كه كشته شود . پس غوغا برخاست و او را بكشتند . و ما امروز خون او طلب كنيم و كشندگان او را بكشيم . و زبير با طلحه بر منبر بود و هر دو پهلوى يك ديگر نشسته بودند ، هر چه طلحه گفتى ، زبير گفتى همچنين است . پس مردى از ميان آن جمع گفت : يا با محمّد طلحه ، نامه هاى تو به ما از مدينه نه چنين همى آمد به حديث عثمان كه تو اكنون همى گويى . طلحه خجل شد . زبير گفت : نامهء من هيچ آمد ؟ گفت : اگر آمد به مردمان كوفه آمد ، كه زبير مرد كوفيان [ بود ] و طلحه مرد بصريان . پس طلحه ديگر باره به خطبه شد و عثمان را مدح همى گفت و على را مىنكوهيد . پس مردى از عبد القيس بر خاست و گفت : شما با على بيعت كرديد و بيعت او را بشكستيد و اكنون عيب او همى گوييد ، بى آنكه از او عيبى ديديد كه هنوز تا او بنشست حكمى نكرد كه كس بر او عيب كند . پس مردمان طلحه و زبير
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 620
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٢٠