آمده بودند از عرب عربا و دانستند كه ايشان را على پيش آمد . دليلى بگرفتند تا ايشان را بيراه بياورد منزل به منزل تا به منزلى فرود آمدند نامش حوأب . عايشه آن دليل را گفت اين منزل را چه خوانند گفتند حوأب . و سگان آن ديه ايشان را بانگ كردند بسيار . عايشه طلحه و زبير را گفت : من باز گردم كه پيغامبر عليه السّلام گفت زنى بود كه سگان حوأب بر وى كار كنند ، و آن رفتن نه صواب بود . طلحه و زبير گفتند اين مرد دروغ گويد كه اين را حوأب نخوانند . عايشه را دل ننشست گفت :
باز گردم كه زنان را با لشكر كار نيست . و ايشان عبد الله بن الزبير را به طلايگى فرستاده بودند . كس فرستادند و او را گفتند زود بياى و بگوى كه على آمد تا ما بشتاب لشكر برداريم .
و آنگاه كه على از مدينه برفت امّ سلمه زن پيغمبر عليه السّلام سوى على آمد و گفت : من با تو بيايم چنان كه عايشه با آن لشكر . على گفت : خداى ترا مزد دهاد تو به خانه بنشين و دعا كن كه خداى عزّ و جل خود عايشه را گرفتار كند به دست من .
و عايشه اين شنيده بود و از على همى ترسيد . چون اين روز به حوأب فرود آمد ، عايشه گفت : من البتّه باز گردم . چون وقت رفتن بود ، عبد الله بن الزبير خويشتن را به لشكرگاه اندر افگند و گفت : على آمد ، و لشكر بشتاب بر گرفت . و عايشه نيارست گفتن باز گردم ، و دليل به راه راست باز شد . على را ديد بر سر راه نشسته و همى خبر جست كه ايشان به كدام راه شدند . على آن دليل را بخواند و گفت : اين زن را كجا ديدى ؟ دليل خبر عايشه چنان كه بود بگفت : على گفت : من دانستم كه از مدينه بيرون نتوانم شدن و هر كجا شوم مرا باز آرند ، اكنون كه بيعت مسلمانان به گردن من آمد به خانه نتوانم نشستن . و آن روز كه پيغمبر عليه السّلام بمرد كس را از خويشتن حقتر نديدم بدين كار ، چون بو بكر بمرد كس را نديدم از خود حقّتر .
چون عمر را بيعت كردند من نيز بيعت كردم . پس چون عمر را زخم رسيد و كار به شورى افگند و مرا يك جزو كرد از شش جزو از اين كار ، چون مردمان بر عثمان اتفاق كردند و او را بيعت كردند من نيز بيعت كردم . پس چون عثمان را بكشتند يك هفته مردمان مرا همى جستند ، من اجابت نمىكردم تا همه اتّفاق كردند و به دل
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 615
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦١٥