تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 609

مساهمون:

ص٦٠٩
كنى ايشان بر من بيرون آيند و حرب كنند . من ترا آن بينم كه عهد شام به معاويه فرستى و بنى اميّه كه با اويند هر كسى را عهدى فرستى كه بنى اميّه مردمان دنيااند تا بيارامند . على فرمان نكرد و گفت : معاويه را به شام دست باز ندارم و كس را از بنى اميّه بر مسلمانان مسلَّط نكنم ، و ميان من و معاويه جز شمشير نيست . عبد الله بن عبّاس گفت : يا امير المؤمنين ، تو مردى دليرى و به دليرى اين كار تباه كنى ، و اگر فرمان من كنى من همه بنى اميّه را اسير تو كنم و معاويه را از شام باز كنم . على گفت : يا ابن عبّاس ، تو و معاويه هر دو دعوى گربزى كنيد و من از تو آن خواهم كه با من مشورت كنى . اگر من فرمان تو نكنم ، تو فرمان من كنى . عبد الله گفت : سمعا و طاعة ، كمترين حقّى كه ترا بر من است فرمان بردن است . و هم اندر اين سال ملك الرّوم چون خبر كشتن عثمان بشنيد و فتنه هاى عرب ، گفت مسلمانان به يك ديگر مشغول شدند . و خواست كه با سپاه به شام آيد از راه دريا ، به هزار كشتى اندر سپاه در نشاند ، به هر كشتى اندر هزار مرد بفرستاد . و چون به نزديكى شام رسيدند بادى بر خاست و آن كشتيها را همه غرق كرد و آن همه خلق هلاك شدند . پس روميان گرد آمدند و او را اندر گرمابه بكشتند و گفتند همه مردمان ما را بفرستادى و هلاك كردى و روم را بى مرد كردى . پس سال سى و شش اندر آمد و على رضى الله عنه به هر شهرى عمّال فرستاد و كارداران عثمان را باز خواند .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 609 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي