روز بيست و پنجم بود از ذى الحجّه به سال سى و پنج از هجرت . ديگر روز مغيرة ابن شعبه پيش على آمد و گفت : چون بيعت تو به گردن ما آمد ، نصيحت تو بر ما واجب شد . اين عمّال كه عثمان به هر جايى به پاى كرده است ايشان را اوليا و اشياع بسيار شده اند ، چون ايشان را باز كنى خلق بر تو دشمن شوند و تدبير مخالفت تو كنند . ايشان را يك سال بر عمل دست باز دار [ 267 a ] تا كارت قوى شود و از مخالفان ايمن شوى ، آنگاه هر كه را خواهى باز كنى ، همچنان كه عثمان كرد با كارداران عمر . على گفت رضى الله عنه * ( * ( وَما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً 18 : 51 ) * . ) * گفت :
من عثمان را همى گفتم كه ايشان را باز كن كه ستمگارى ايشان همى دانستم اكنون من ايشان را بر كار بدارم ! نخستين كارى كه كنم ايشان را باز كنم . مغيره برخاست و بيرون آمد ، و روز ديگر باز آمد و گفت : يا امير المؤمنين ، من اندر آن حديث بنگريستم صواب آن است كه تو گفتى . اگر اين مردمان را باز نكنى ، مردمان گويند اگر اين كارداران مر مسلمانان را شايسته بود ، خلافتى به عثمان روا بود . و مغيره بيرون آمد . عبد الله بن عبّاس از حجّ فراز رسيد و مغيره را ديد كه همى بيرون آمد . عبد الله اندر شد و بيعت كرد . پس گفت : مغيره اينجا چه مىكرد ؟ گفت : مرا ديروز چنين گفت و من چنين جواب دادم ، و امروز باز آمد و چنين گفت . عبد الله گفتا دى نصيحت كرد و امروز خيانت . عبد الله بن عبّاس بيرون آمد و مغيره را ديد ، گفت : چرا دى امير المؤمنين را چنان گفتى و امروز چنين ؟ مغيره گفت : دى نصيحت كردمش ، نپذيرفت ، و امروز خيانت كردمش بپذيرفت .
پس نخستين كس كه حاجت خواست طلحه بود . گفت مرا اميرى بصره ده و بصريان مرا خواهند ، و زبير گفت مرا اميرى كوفه ده كه كوفيان مرا خواهند . على گفت : مرا يار و نيرو كن و مشورت كن شماييد و من به تدبير شما اين كار گرفتم ، اگر شما برويد من با كه باشم . و نخستين كارى كه على كرد آن بود كه عبد الله بن عبّاس را به شام فرستاد و معاويه را باز كرد . عبد الله گفت : من به شام نروم كه چندين سال است كه شام معاويه دارد و شاميان او را چون رهى گشته اند ، و نيز بنى اميّه همه به شام شده اند و ترا به خون عثمان تهمت همى كنند . چون معاويه را باز
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 608
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٦٠٨