تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
نكند ما از وى نپسنديم . و سهل بن حنيف به شام شد و معاويه سپاه پيش وى باز فرستاد تا او را باز گردانيدند . سهل باز مدينه آمد . و قيس از مصر نامه كرد به اختلاف اهل مصر ، و عثمان بن حنيف نامه كرد به اختلاف اهل بصره . على تافته شد . طلحه و زبير را بخواند و گفت : اين كار بشوريد ، چه تدبير كنيم ؟ گفتند ما ترا گفتيم كه ما را به كوفه و بصره فرست تا سپاه گرد كنيم ، نفرستادى . اكنون اين مردمان چشم همى دارند كه ما با تو مخالف شويم ، ما را به مكّه فرست تا آنجا [ 267 b ] به عبادت مشغول شويم تا مردمان بدانند كه ما را به هيچ چيز حاجت نيست و مردم ترا منقاد شوند . و كار حرب گير كه اين جز به حرب ننشيند . على گفت : تا بتوانم با اين مردمان نيكويى كنم ، چون سود ندارد آنگاه حرب خود به دست بود . * ( آخر الدّواء الكىّ . ) * و طلحه و زبير از بهر آن به مكّه دستورى خواستند كه ايشان خبر عايشه داشتند كه او به مكّه سپاه گرد كند بر خلاف على ، و گويد على را نپسندم به خليفتى كه او عثمان را بكشت . و على ندانست . و عايشه را با على پيوسته عصبيّت بود از آن گاه باز كه بر عايشه آن دروغ گفتند و پيغمبر سخت تافته بود . على او را گفته بود كه اندر جهان زنان بسيارند اگر دلت بر يكى بد شد ديگرى به زنى كن ، و عايشه از آن گاه باز با على سخن نگفته بود . و آنگاه كه عايشه از مدينه برفت و عثمان اندر حصار بود ، و عايشه با عثمان نيز شوريده بود و پيوسته او را گفتى توبه كن و داد مسلمانان از خويش بده و از كارداران خويش ، و اگر نه از اين كار بيرون آى تا خداى مسلمانان را بدلى دهد به از تو ، و پيوسته پيش مردمان عثمان را بد گفتى كه او نه بر سيرت و سنّت پيغامبر و بو بكر و عمر مىرود ، و ندانست كه مردم بعد از وى على را بيعت كنند . چون بشنيد كه بيعت على را كردند ناخوش آمدش ، گفت عثمان را به ستم كشتند و خون وى طلب بايد كردن . و از مكّه بيرون شده بود . چون اين خبر بشنيد باز گشت از آن منزل كه بود و به مكّه شد و گفت مدينه اكنون نه جاى من است . و مردمان مدينه كه از مدينه بگريختند بر وى گرد آمدند و او را بيعت كردند ، و صفت كردند كه عثمان را چگونه زار كشتند . عايشه بگريست و گفت خداى عثمان را بيامرزاد . واجب