تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 562

مساهمون:

ص٥٦٢
از نهيّه ، و ديگر را عبد الرّحمن الاصغر خواندندى از فكيهه بود مادر فرزند ، و دو پسر ديگر بودش هر دو زيد نام ، يكى را زيد الاكبر گفتندى از امّ كلثوم بود ، دختر على بن ابى طالب ، و كهتر زيد الاصغر از جميله ، و عاصم بود از عاتكه . و چهار دختر ماند : يكى از زينب و ديگر فاطمه از امّ حكيم و سديگر رقيّه از امّ كلثوم دختر على و چهارم زينب از فكيهه . و عمر دو زن به زنى خواست و ايشان او را نخواستند يكى امّ أبان بنت عتبه ، گفت او را نخواهم كه با زنان ترش روى بود و درشتى كند و در بسته دارد ، و ديگر امّ كلثوم دختر ابو بكر رضى الله عنه به زنى خواست و عايشه را كس فرستاد . عايشه اجابت كرد گفت من او را چون تو كفوى كجا يابم . عايشه او را بگفت كه عمر ترا مىخواهد تو چه گويى . آن دختر بگريست . گفتا من او را نخواهم ، و خردتر از عايشه بود . عايشه گفتا اى دختر ، امير المؤمنين را چرا نخواهى ؟ گفت : زيرا كه ترش روى است و طعام در خانهء او درشت است ، نان جوين و نمك درشت و گوشت اشتر به آب و نمك پخته . عايشه شرم داشت كه عمر را رد كند . پس عايشه عمرو بن العاص را بخواند و گفتا قصه چنين و چنين است ، مرا حيلت كن تا راى عمر باز افگنى چنان كه او نداند كه من گفتم ، تا اين دختر را نخواهد . عمرو برفت و سوى عمر شد و گفتا شنيدم كه امّ كلثوم دختر ابو بكر را بخواستى و مرا ناخوش آمد . عمر گفتا چرا مرا كفوى او نديدى يا او را كفوى من . عمرو بن عاص گفت نه اين است و نه آن ، و ليكن تو مردى با ادبى و زنان را با ادب دارى و به خوى خويش دارى ، و اين دخترى است به دست خواهران برآمده ، او با ادب صبر نكند و چون او را بانگ بر زنى پيش مردمان گله كند و مردمان ترا ملامت كنند و گويند دختر بو بكر را بيازارد و حق پدرش نگاه نمىدارد ، اگر خواهى كه زنى با ادب كنى آنك دختر على بن ابى طالب امّ كلثوم كه ميان على و فاطمه برآمده است و ادب و خوى از ايشان گرفته و نسبى از آن پيغمبر عليه السّلام با او است . عمر گفتا پس چگونه كنم كه عايشه را گفتم و او اجابت كرد . گفت : من راى عايشه را حيلت كنم تا باز افگنم . پس بيامد و عايشه را بگفت .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 562 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي