سلمه اندر غنيمت يافت ، و كس آن را بها نتوانست كردن ، و قسمت نكردند بر لشكر و زى تو فرستاد تا ترا باشد خاصّه كه بر تو مؤونت بسيار است . گفتا عمر به من نگريست و آب از چشم فروهشت و بگريست و دست بر هر دو پهلو نهاد و گفتا اذاً لا اشْبَعَ الله بَطْنَ عُمَر وَعَيْنَه . گفتا خداى چشم و شكم عمر سير مكناد كه با اين چند نعمت كه او را داد هنوز او سير نشد از اين جهان . و ارفى آنجا ايستاده بود ، او را گفتا يا ارفى جئ في عنقه . ده به گردن اين اندر . رسول گفتا ارفى به گردن من اندر همى زد و من سفط فراز كشيدم كه ببندم . گفت : يا ارفى ، ده . و من سفط همى بستم و ارفى به گردن من همى زد . چون [ 259 a ] ببستم ، گفت : اين را به سلمه بر و بگوى كه اين را قسمت كن به ميان آن سپاه كه اين يافتند كه ايشان بدين حقترند از من ، و الله كه اگر آن سپاه بپراگند پيشتر از آنكه تو آنجا رسى ، ترا و سلمه را عبرت مسلمانان كنم . رسول گفتا من گفتم يا امير المؤمنين ، مرا به شتاب فرمايى رفتن و با من اشتر نيست و نفقه نيست كه بر آن نشينم . عمر گفتا : يا ارفى ، از اشتران صدقات دو جمّازه اين را ده ، و مرا گفتا برنشين و به شتاب برو و چون به لشكرگاه رسى و كسى را يا بى از تو درويشتر و از تو بحقتر اين اشتران بدان كس ده . گفتا برفتم و باز سلمه آمدم و آن سفط گوهر باز آوردم . و سلمه آن را به بصره فرستاد و بفروخت به دويست هزار درم و به ميان سپاه قسمت كرد .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 556
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٥٦