تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
بيابيد ، اگر آيد و اگر نه شما هر پنج مشورت كنيد و اين كار به گردن يكى اندر كنيد ، تا شما بر يك تن گرد آييد صهيب پيش مردمان نماز كند . و هر كه از شما اين كار به دو رسد شما را وصيّت كردم به انصار تا ايشان را نيكو داريد كه اين ياران پيغامبراند عليه السلم و ] پيغامبر عليه السّلام از ايشان خشنود رفت ، و وصيّت كنم آن كس را كه از پس من خليفت بود به عرب كه مدد مسلمانى و قوّت ايشان است كه عرب را نيكو دارد و حق ايشان بشناسد ، و وصيّت كنمش به اهل ذمّت كه ايشان را عهد خداى عزّ و جلّ و پيغمبر را داديم عليه السّلام و از ايشان جزيت مىستانيم ، بايد كه اين عهد و ذمّت ايشان نيكو دارد . پس ضعيف شد و خاموش گشت و نيز سخن نتوانست گفتن ، و چشم فراز كرد و يك زمان بود ، [ چشم باز كرد ، پسرش عبد الله آنجا نشسته بود ، گفت : اى عبد الله ، مرا كه زد ؟ گفت : پيروز غلام مغيره . عمر رضى الله عنه ] گفت : الحمد للَّه كه قتل من بر دست كافرى بود نه بر دست مسلمانى تا بارى شهادت يافتم . [ پس گفت : اى عبد الله ، سوى عايشه شو پس از مرگ من ، بنگر تا دستورى دهد تا مرا به پهلوى پيامبر صلى الله عليه و سلَّم و ابو بكر رضى الله عنه به گور كنيد كه آن حجرهء او است ، اگر دستورى دهد آنجا به گور كن و اگر دستورى ندهد به گورستان مسلمانان به گور كن . ] پس ضعيفتر شد و چشم فراز كرد ، يك زمان [ بود ، بانگ مردمان شنيد بر در ] و ديگر بار چشم باز كرد ، [ و گفت اين چه بانگ است ؟ گفتند مهاجر و انصارند كه مىخواهند كه ترا ببينند ] گفتا يا عبد الله ، مردمان را در خوان . مردمان يكان يكان همى آمدند و او را مىديدند . كعب الاحبار اندر آمد . چون عمر او را بديد ، آن سخنش ياد آمد . گفتا مرا كعب الاحبار [ 260 a ] سه روز وعده كرد و همان بود كه او گفت . پس او را گفتند يا امير المؤمنين ، دستورى ده تا پزشكى بياوريم . گفتا شما به دانيد . پزشكى بياوردند از بنى الحارث ، نام او كعب ، مردى دانا ، پس او عمر را رضى الله عنه آب داد تا بخورد ، از آن جراحت بيرون كرد كه زير ناف او بود . باز شير داد هم از آنجا بيرون آمد . باز مويز داد سطبر ، هم از آنجا بيرون آمد . گفتا يا امير المؤمنين وصيّت كن كه كار تو ببود . گفتا وصيّت كردم . پس گروهى مردم بر آن موافقاند كه بيست و هفتم
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 559 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي