كشتيد از پس كشتن گوش و بينى مبريد و دست و پاى . و اين وصيّت تمام كرد ، و سلمة بن قيس با آن لشكر برفت .
و سلمه مردى بود حربى و مبارز ، و با جماعتى از كردان برابر شد و ايشان را به اسلام خواند ، نگرويدند ، و جزيت خواست ، نپذيرفتند . با ايشان حرب كرد و ايشان را بگرفت و بكشت و بسيار خواسته يافت و غنيمت كرد و آن خمس بفرستاد ، و به ميان آن غنيمت اندر گوهرهاى بسيار ، يك سفط پر از ياقوت و از هر گوهرى .
مردمان را گفت : اين را همچنين پيش عمر فرستيم تا خاصّه او را بود كه بر وى مؤونتهاى بسيار است . گفتند نيك آيد . رسولى بيرون كرد و آن خمس بفرستاد با آن سفط . رسول گفت : چون به مدينه آمدم عمر را رضى الله عنه به مزگت ديدم و طعام نهاده . و عمر هر روزى اشترى بكشتى و به آب و نمك بپختى و مردمان و غريبان و مسكينان را دادى ، به مزگت اندر خوان بنهادى و كاسه هاى پر ثريد بر خوان نهادى و آن گوشت و آن طعام بدادى ، و پس از آن به خانه شدى و با عيال خويش طعام خوردى . اين رسول گفتا من بيامدم و عمر را رضى الله عنه ديدم خوان نهاده به مزگت اندر و مردمان را نشانده ، و مردمان را طعام همى داد و مولاى او ارفى همى رفتى و نان و گوشت همى آوردى . عمر رضى الله عنه ايستاده و عصا بر دست گرفته چون شبانى كه بر سر گوسپندان بايستد ، و به هر خوانى همى گذشت و به هر كاسه اى همى نگريست و همى گفت : يا ارفى ايدر گوشت آر و ايدر نان آريد و خوردنى آريد . رسول گفت : من طعام درشت نتوانستم خوردن و با من طعام خوشتر از آن بود . و چون مردمان طعام بخوردند عمر گفت : يا ارفى اين كاسه ها و خوان برگير ، و خود برفت . من بودم تا ارفى بپرداخت . پس با او به سوى عمر شدم . عمر را ديدم بر بالشى نشسته بود و بر مخدهء ليف آگنده تكيه كرده ، و چون من بنشستم يكى بالش زير من افگند ، من بر آن نشستم . پس گفتم من رسول سلمه ام ، و عمر راست بنشست و گفتا مرحبا بسلمة و برسوله . پس مرا از وى بپرسيد و از آن مسلمانان همه بپرسيد . من خبر فتح و غنيمت بگفتم . بسيار شادى كرد . پس من آن سفط بيرون كردم و بگشادم . وى آن گوهرها را ديد . گفت : اين چيست ؟ گفتم اين
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 555
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٥٥