وصيّت كن كه ترا سه روز ديگر زندگانى مانده است . عمر گفتا تو چه دانى ، به تورات اندر نام عمر بن الخطَّاب يافتى ؟ گفت : نامت نيافتم و ليكن صفت پيغمبر عليه السّلام يافتم و خليفتان او يافتم كه هر يك را چند [ سال خلافت ] بود ، و ترا سه روز بيش نمانده است از زندگانى . پس فيروز بشد و عمر در تن خويش رنجى و بيمارىاى نديد ، شگفت آمدش ، و اين به ماه ذى الحجّه اندر بود . بامداد سپيده دم عمر رضى الله عنه به نماز بامدادين بيرون شد به مزگت . و همه ياران پيغمبر عليه السّلام صف بركشيده بودند ، و اين فيروز پيش صف اندر نشسته بود و كاردى حبشى ، آنكه دسته به ميانه بود و هر دو سر تيغ بود و حبشيان چنان دارند تا هم از راست و هم از چپ بزنند ، فيروز كاردى از آن گونه داشت . چون عمر پيش صف اندر آمد ، عمر را بزد شش ضربت از راست و از چپ بر بازو و بر شكم ، و يك زخم از آن بر زير ناف آمد و از آن يك زخم هلاك شد . چون آن بزد ، عمر رضى الله عنه بيفتاد و فيروز از ميان مردمان بيرون جست .
و عمر رضى الله عنه چون بيفتاد پرسيد كه عبد الرّحمن ايدر هست . گفتند هست .
گفت : اى عبد الرّحمن ، پيش رو و مردمان را پيش نمازى كن . و او را بر گرفتند و به خانه بردند . و هم آنگاه عبد الرّحمن بن عوف پيش وى شد ، عمر رضى الله عنه نرم نرم گفت من اين كار مسلمانان به گردن تو اندر خواهم كردن ، نگر نگويى كه نپذيرم . عبد الرّحمن گفت : يا امير المؤمنين ، ترا چيزى پرسم راست بگوى تا بپذيرم . گفتا چه خواهى . گفتا تو بينى مرا كه من سزاوارم كه بر من مشورت كنى كه من آن قبول كنم و توانم كردن و نصيحت بينى ؟ گفتا نه . گفت : پس نپذيرم . گفتا پس پيش كس مگوى كه من آن كسها كه دانم كه پيغمبر عليه السّلام از ايشان خشنود بود ايشان را بخوانم ، و اين كار به گردن ايشان اندر كنم تا هر كه را خواهند بدهند .
پس چهار تن را بخواند علىّ بن ابى طالب را و عثمان بن عفّان را و زبير بن العوّام را و چهارم سعد بن ابى وقّاص را ، و طلحة بن عبد الله را طلب كردند و نيافتند ، گفتند به ضيعتى بيرون شده است . [ پس ايشان را گفت : پيغامبر عليه السّلام از شما خشنود رفت و اين كار نبايد كه از شما بيرون بود . و سه روز از پس مرگ من طلحه را
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 558
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٥٨