كردم و پيش خويش به پاى كردم و بفروختم و بهاى ايشان ميان مسلمانان قسمت كردم . عنزى گفت : پس چرا به خدمت خويش به پاى كردى . بو موسى گفتا تا پدران ايشان بدانند كه ايشان به بندگى و خوارى اندر گرفتارند ، تا ايشان را زود به بهاى گران بخرند . عمر گفتا ديگر . عنزى گفتا : حطيئه شاعر را به يك مدح كه او را گفت هزار درم از فىء مسلمانان به دو داد به صلت . بو موسى گفتا زبان او از خويشتن ببريدم چنان كه پيغمبر عليه السّلام داد شاعران را و علىّ بن ابى طالب را گفتا * ( اقطع عنّى لسانهم ) * . عنزى گفتا چرا از بيت المال دادى . گفتا از ايرا كه او را بر مسلمانان تألف كردم كه حطيئه از پس پيغمبر مرتد شده بود و باز اكنون مسلمان شد و خواستم كه مسلمانى به دل او اندر شيرين گردانم ، چنان كه پيغمبر عليه السّلام داد در غزو حنين ، و خداى فرمود در قرآن * ( وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ . 9 : 60 ) * بو سفيان را و صفوان بن اميّه را و ياران ايشان را داد از بيت المال . عمر گفتا ديگر چه . گفت : دو قفيز دارد كه طعام پيمايد يكى كمتر و يكى بيشتر . بو موسى گفتا آن طعام كه از بيت المال برگيرم بدان قفيز كمتر برگيرم و چون نصيب درويشان و مسلمانان دهم بدان قفيز بيشتر دهم . عمر رضى الله عنه گفتا ديگر چه . عنزى گفت : انگشترى خويشتن به دست زياد داده است و كار مسلمانان همه به دو سپرده . بو موسى گفتا :
زياد را مردى يافتم با علم و خرد و دبير و با ادب ، و از وى اندر كار مسلمانان امانت يافتم و بر وى اعتماد كردم . عمر گفتا ديگر . عنزى گفتا : عقيله را از مغيرة بن شعبه بستد به رشوت . بو موسى خاموش شد . پس گفتا رشوت نستدم ليكن او مرا به دل خوشى بخشيد و او را از من بيمى نبود و اميدى نداشت و مرا آن به هديه داد و مرا دوستى خواست . و پيغامبر عليه السّلام گفته است : * ( تهادوا تحابّوا ) * .
عمر رضى الله عنه بو موسى را گفتا باز اعمال خويش شو به بصره ، و زياد را و عقيله را زى من فرست . و اين عنزى را گفتا دروغ نگفتى كه ترا عقوبت كنم و چيزى [ 259 a ] نگفتى كه عزل به روى واجب شدى تا او را معزول كردمى . باز خانه رو و ديگر چنين مگوى . ابو موسى باز بصره شد و زياد را و عقيله را بفرستاد . عمر رضى الله عنه به عقيله اندر نگريست و به زياد اندر نگريست . زياد را گفتا ترا عطا
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 552
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٥٢