و وفود را رسم بود كه هر كسى را عمر رضى الله عنه از بيت المال صلت دادى ، و اين سنّت پيغمبر بود عليه السّلام كه هيچ رسول و وفدى پيش وى نيامد كه او را پيغمبر عليه السّلام چيزى ندادى . پس چون بو موسى اين وفد را نامه همى نوشت ، مردى بر پاى خاست از بنى عنزه نام او ضبّة بن محصن العنزى ، گفتا يا ايّها الامير ، مرا نيز بدين وفد نام بنويس تا چيزى بيابم از امير المؤمنين عمر رضى الله عنه .
بو موسى بنوشت و حطيئه شاعر بيامد و بو موسى را مدح كرد به قصيده اى . او را هزار درم داد جايزه از اين غنيمت . چون اين وفد به مدينه آمدند ، اين ضبّة العنزى نيز برفت از پس ايشان ، و بو موسى الاشعرى را پيش عمر اندر رضى الله عنه سعايت كرد و گفت : يا امير المؤمنين ، نبايد كه چون بو موسىاى ترا عامل باشد بر مسلمانان . عمر رضى الله عنه گفت : چرا . گفتا از ايرا كه از غنيمت مسلمانان شصت غلام نيكو روى بگزيده است و پيش خويش به پاى كرده ، و حطيئه شاعر را به يك قصيده كه او را مدح گفت از غنيمت مسلمانان هزار درم بداد . و دو قفيز دارد كه بدان غله پيمايد يكى كمتر و يكى بيشتر ، و دو انگشترى دارد يكى به دست خويش و يكى به دست زياد ، و همه كارهاى مسلمانان به زياد سپرده است و دبيرى او همى كند ، هر چه خواهد همى نويسد و همى كند ، و او خود از آن آگاهى ندارد . و كنيزكى دارد نام او عقيله مولده نيكوروى بسيار خوار كه آن گاه كه او به اميرى بصره آمد و مغيرة بن شعبه را معزول كرد ، مغيره او را آن به رشوت داد . و آن كنيزك هر روز بامداد يك جعبه طعام بخورد پر ثريد و گوشت ، و شبانگاه يكى ، و از ما كس باشد كه يك شبانه روز نان نيابد .
عمر رضى الله عنه گفت : اين همه بنويس به خط خويش و مرا ده . عنزى آن همه بنوشت و عمر را داد . پس عمر نامه كرد و بو موسى را بخواند تنها . بو موسى بيامد و او را با اين عنزى به يك جا بنشاند و آن نبشته به دستش اندر نهاد و گفتا اين را بر بو موسى خوان كه تو نبشتى . چون نخست گفتا شصت غلام بگزيده است و پيش خويش به خدمت به پاى كرد ، و عمر گفتا چه گويى يا بو موسى . گفتا همچنين است ، آن پسران مهتران بودند ، مرا گفتند كه پدران ايشان را به بهاى گران بازخرند . جدا
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 551
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٥١