كوفه همى شود ، و كس را مگوى . زن مغيره بيامد و مغيره را بگفت . مغيره عمر را گفت : مبارك باد بر امير المؤمنين و بر همه مسلمانان و بر اهل كوفه اين امير نو .
عمر رضى الله عنه گفت : كيست اين ؟ مغيره گفت : جبير بن مطعم . عمر گفت : ترا اين كه گفته است كه من جبير را گفته بودم كه كس را مگوى و اين را راز دار .
مغيره گفت : جبير نه مرد راز داشتن است . عمر گفت كه من با اهل كوفه چه كنم .
هر كه را بفرستم از وى گله كنند . مغيره گفت : يا امير المؤمنين ، كوفه را مردى بايد با سياست و تدبير ، و كوفه را صفت كرد . عمر گفت : كس را نشايد بجز تو ، و جبير را باز كرد و مغيره را داد اميرى كوفه . و تا عمر بمرد او به كوفه بود . و ميرى عمّار بن ياسر يك سال بود ، و اين همه به سال بيست و يك بود .
و عمر رضى الله عنه مغيره را اميرى كوفه داده بود و عبد الله بن مسعود را قرآن خواندن فرموده بود و خازنى بيت المال او را داده . و عمّار بن ياسر ، عثمان بن حنيف را و سعيد بن مسعود الثقفى را با خويشتن بياورد تا او را پيش عمر آزادى كنند . عمر رضى الله عنه عمّار را گفت : يا ابا اليقظان اساءك العزل حتّى تحكّمت بنا . از عزل اندوه آمدت كه اين دو تن را بياوردى تا از تو آزادى كنند .
عمّار گفت : و الله ما سرّنى الامر لقد ساءنى العزل . و الله كه شادى نيامدم كه ميرى دادى ، و چون عزل كردى اندوه آمدم . و بدين سال بيست و يك اندر حسن بصرى از مادر بزاد ، و عامر بن شعبى به كوفه بزاد ، و بدين سال اندر عمر رضى الله عنه جهودان را نيز بيرون كرد و خيبر بر ميان مسلمانان قسمت كرد ، و مسلمانان شاد شدند .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 521
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٢١