تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 519

مساهمون:

ص٥١٩
عبد الله برو سوى اصفهان . و ده هزار مرد بر وى گرد آمدند و او را بفرستاد از كوفه كه به مداين شود و هر چند كه خواهد از سپاه با خويشتن ببرد و به نهاوند شود ، و از سپاه حذيفه هر كس را كه خواهد با خود ببرد و از آنجا به اصفهان رود . و عبد الله از عراق برفت تا به نهاوند ، و روى به اصفهان نهاد و لشكر را تعبيه كرد . و بر مقدّمه عبد الله بن الورقا الرياحى كرد ، و بر ميمنه عبد الله بن [ حارث بن ] الورقا الاسدى را ، و بر ميسره عصمة بن عبد الله بن عبيده را ، و ميان نهاوند و اصفهان هفت روزه راه است . و به اصفهان مردى بود عجم را مهتر ، نام او فادوسفان ، و سپاهى بسيار داشت . و از هزيمت نهاوند نيز خلقى بر وى گرد آمده بودند و پيرى را سپاهسالار كرده ، نام او شهر براز ، مردى بود از عجم ، بزرگوار و پير بود و حربهاى بسيار كرده و كارها ديده . چون فادوسفان خبر عجم بشنيد و كار نهاوند برفت او اين شهر براز را بفرستاد . و او به روستايى آمد از نهاوند بر راه اصفهان ، و آن روستا را امروز رستاق الشيخ خوانند . و عبد الله بن عبد الله حرب كرد با سپاه . چون حرب ميان هر دو سپاه تيز شد ، عبد الله خويشتن را بر آن پير افگند و شمشيرى بزد و بكشت ، و آن سپاه را هزيمت كرد و كشتن بسيار كردند . و آن روستا را دهقانى بود نام او اسفنديار ، او با عبد الله صلح كرد ، و آن روستا بر مسلمانان گشاده شد . و نخستين جايى كه گشاده شد از اصفهان آن بود . و عبد الله لشكر بكشيد و به در شهر شد . و ملك فادوسفان لشكر را تعبيه كرد و پيش او باز آمد . و فادوسفان مردى مبارز بود . و چون سپاهها روى به روى آمدند ، فادوسفان ميان صف اندر آمد و عبد الله را بيرون خواند و او را گفتا : چه كنى اين چندين خلق را خون ريختن به حرب اندر ، و من همى شنوم كه تو مردى مبارزى و شجاع ، با من بيرون آى ، اگر مرا بكشى اصفهان ترا است ، و اگر من ترا بكشم اين لشكر خود مرا بود . عبد الله گفتا : روا است ، و هر دو با يك ديگر به حرب ايستادند . و فادوسفان يك ناخنهء نيزه به زين كوههء اسب اندر زد و تنگ اسبش بگسست و زين به دم اسبش فرود افتاد ، و او همچنان بر پشت اسب بيستاد و دست از عنان باز