نداشت ، و همچنان بر پاى به دم اسب بر جست و به پشت اسب برهنه بر نشست .
عبد الله گفتا : بايست و نيزه بجنبانيد كه بر او حمله كند . فادوسفان گفت : باش كه تو مردى مردانه مىنمايى و هر چه تو از من بخواهى بكنم . عبد الله گفتا : آن خواهم كه مسلمان شوى يا جزيت بپذيرى . او گفت : جزيت بپذيرم و صلح كنم بر آن شرط كه هر كه خواهد كه از اصفهان برود او را باز ندارى تا هر كجا خواهد رود . عبد الله او را اجابت كرد و سپاه به اصفهان آورد . و بو موسى الاشعرى باز بصره رفته بود و شرط كرده كه با سپاه سوى عبد الله آيد از راه نهاوند ، نيامد . ليكن از بصره به اهواز شد و از آنجا به اصفهان آمد . و عبد الله سه روز بود تا صلح كرده بود و هنوز به شهر اندر نشده بود . چون بو موسى با سپاه فراز رسيد با او به شهر اندر شد و جزيت برنهاد . و همه اصفهان بپذيرفتند . و خلقى بسيار بر آن بودند كه بروند .
عبد الله گفتا : هر كجا خواهيد بشويد . خلقى بسيار برفتند و سوى كرمان شدند . و عبد الله عمر را نامه كرد به فتح . عمر رضى الله عنه شاد شد و عبد الله را نامه كرد كه [ بر اصفهان ] سايب بن الاقرع را امير كن و خود با سپاه ابو موسى به كرمان شو ، و سهيل بن عدى را با سپاه كه به اهواز است با خويشتن ببر . عبد الله همچنان كرد و روى به كرمان نهاد .
و مردمان كوفه بدين سال اندر از عمّار بن ياسر گله كردند . عمر رضى الله عنه گفتا من با اهل كوفه چه كنم و كه را فرستم ، اگر مردى بزرگ را فرستم چون سعد بن ابى وقّاص ، از او گله كنند ، اگر مردى فروتر فرستم چون عمّار بن ياسر از او نيز گله كنند . پس مردى را بخواند ، نام او جبير بن مطعم ، و با او خالى شد ، و او را اميرى كوفه داد و او را گفتا پيش كس مگوى تا به كوفه [ 253 b ] رسى تا مردمان نگويند شايد يا نشايد . و مغيرة بن شعبه به مدينه بود . چون عمر با جبير خلوت كرد ، مغيره دانست كه او را اميرى دهد و ليكن ندانست كه كجا فرستدش . و جبير به خانه آمد و هيچكس را نگفت مگر زن را . گفتا كس را مگوى و مرا زاد و توشه ده .
مغيره زن خويش به خانهء جبير فرستاد با توشهء راه و گفت اين را به شوى ده تا به راه ببرد ، و او را بپرس كه كجا همى شود . زن مغيره بيامد و بپرسيد ، گفتا به اميرى
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 520
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٥٢٠