است ؟ عمر اين خبر او را بگفت . عبد الرّحمن او را گفت : بدين حال اندر نزد من روايتى هست از پيغمبر عليه السّلام . گفتا : بگوى كه تو امينى و راست گويى ، و هر چه تو بگويى ما بدان كار كنيم . عبد الرّحمن گفت : من از پيغمبر صلى الله عليه و سلَّم شنيدم كه گفت چون اين [ 246 b ] بيمارى به شهرى بود كه شما آنجا باشيد از آنجا مرويد و چون به شهرى ديگر بود بدانجا مرويد . عمر گفت : الله اكبر قد برح الخفا . آنچه پنهان بود پديد آمد و آنچه بر ما مشكل بود و به شك بوديم اندر او به يقين شديم . پس ديگر روز باز گشت ، و منادى بانگ كرد مردمان را كه باز گرديد .
عبد الله بن العبّاس گفت ، و گروهى گويند كه ابو عبيدة الجرّاح گفت : يا امير المؤمنين ، تفرّ من قدر الله فقال نعم الى قدر الله . گفتا : از قضا و قدر خداى عزّ و جلّ همى گريزى ؟ گفتا : آرى از قضاى خداى به قضاى خداى همى گريزم كه همچنانكه هلاك به قضاى خداى عزّ و جلّ است سلامت نيز هم به قضاى او بود .
نبينى كه اگر وادى اى بود و به يك سوى گياه خوش بود و به يك سوى زهر رويد هر كه از آن گياه گوسپندان خويش را بچراند هلاك شوند قضاى خداى عزّ و جلّ است ، و از آن كس كه به گياه خوش چراند گوسپندان او فربه شوند آن نيز هم به قضاى بود .
پس عمر باز گشت و به مدينه شد و مردمان باز گشتند . و عمر چهار بار به شام بيرون آمد : يكى آن نخستين بار كه بيرون آمد و سپاه فرستاد ، و او را مردمان از جابيه بازگردانيدند ، و ديگر بار آن وقت كه روميان بو عبيده را به حصار گرفته بودند و عمر به جابيه رسيده بود كه خبر فتح پيش او آمد و باز گشت . و اين هر دو بار اندر سال هفدهم بود كه گفتيم . و سديگر بار اين بود اندر سال هجدهم كه از اين منزل سرغ بازگشت از بهر بيمارى ، و چهارم هم بدين منزل اندر بيرون آمد .
چون بيمارى بشده بود او بيامد و به همه شام اندر بگشت و رسوم اميران و معاويه بديد . و بو عبيده و يزيد بن ابى سفيان و شرحبيل بن حسنه ، اين همه عمّال ، به شام اندر مرده بودند بدين بيمارى . و او همه شام به معاويه سپرده بود . و آن از پس اين بود به شش ماه و نيم اندر اين سال هجدهم . و ايدون گفتند كه باز گشتن او به ماه
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 481
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٨١