تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 483

مساهمون:

ص٤٨٣
بودند چنان كه سزاى چنان مهمانى بودى . و او چون به شهر اندر شد ، كس را نشناخت و كس را ندانست . پس نخستين كسى اسقف ترسا آن پيش آمدش . عمر دانست كه او ترسا است به علامت ، و او مر عمر را نشناخت . عمر او را گفتا : مهمان ناخوانده بايدت ؟ [ و اين به كتاب ديگر است . ] پس اسقف گفت : بايد يا امير المؤمنين . عمر را عجب آمد ، او را گفتا مرا به چه شناختى . گفتا چون تو فراز آمدى از هيبت سلطانى كه بر تو هست هفت اندام من از ترس به لرزه افتاد ، و من از عدل تو از هيچكس بيمى ندارم ، پس بدانستم كه تو امير المؤمنينى . عمر گفتا : بعلم ما فضّلك قومك . گفتا : قوم ترا بر خويشتن از پس اين فضل كردند كه دانستند كه تو آن فضل را سزايى . پس به خانهء آن اسقف فرود آمد . و عمر پيراهنى داشت اسطبر كرباسين ، و جاى بر نشستن آن پيراهن دريده بود از جايهاى پالان [ اشتر ] . عمر آن پيراهنى اسقف را داد و گفت : اين بفرماى تا به خانهء تو بدوزند . و تابستان [ 247 a ] گرم بود . و اسقف آن پيراهن او بدوخت و يكى پيراهن باريكتر از آن بياورد ، چنان كه گرما را شايد . گفت : اين را بپوش تا بر تن تو گرماى سفر آسانتر بود ، و اين ترا از من رشوت نبود ، كه ما را به تو حاجتى و بيمى و اميدى نيست كه ما به عدل تو از عذاب تو ايمنيم . عمر گفت : نيكو گفتى و ليكن تابستان است و گرما است و به سفر اندر عرق بسيار آيد ، و اين سطبرى خوى بردارد ، و همان پيراهن سطبر اندر پوشيد ، و جامهء اسقف به دو باز داد . و در اين بودند كه آوازه در افتاد كه امير المؤمنين و اصحاب و لشكر برسيدند . و عمر از آن خانه بيرون آمد و نگذاشت كه مردم به شهر اندر فرود آيند تا زحمت شهريان نبود . و گفت هر كس كه درم دارد زاد و علفه از بازار بخرد ، و هر كس كه درم ندارد از بيت المال بستاند و بخرد و هيچ زحمت مردم ندهند تا خداى عزّ و جلّ مرا بدين عقوبت نكند كه از شما بر مردم رنجى رسد و گويد تو خواستى كه بزرگى كنى و . . . ( ؟ ) كردى تا مردم را زيان و زحمت رسيد . و از آنجا به شام شد . و به هر شهرى كه برسيد همچنان كرد و به هر جاى از
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 483 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي