عدل خويش پيدا كرد . و اگر ميراثى بود از آن مردمان كه وفات كرده بودند كه آن را قسمت ندانستند كردن آن را به ميان ورثه قسمت كرد . و جايى كه ثغر روم بود آنجا سپاه بيشتر بنشاند . و هر شهرى را وصيّت كرد و مردمان هر شهرى را پند داد و عظت كرد . و چهار ماه به شام اندر بود و همى گشت شعبان و رمضان و شوال و ذو القعده . چون از حدّ شام بيرون شد ، مردمان هر شهرى به تشييع بيرون آمدند .
پس عمر خطبه كرد و گفت : اى مردمان ، شما را خداى عزّ و جلّ مسلمانى داد ، و من آمدم و به شهرها بگشتم و كار شما از مسلمانى همه بياموختم و ثغرهاى آن استوار كردم ، و اميرتان گزيدم و ايشان را عدل فرمودم . و ديوانهاى درم و عطا دادم و ميراثهاتان قسمت كردم . و هر چيزى را كه حق شما دانستم كه خداى عزّ و جلّ بر من واجب كرده بود گزاردم ، اگر چيزى مانده است كه شما را بر من واجب است و ندانستم مرا آگاه كنيد . مردمان گفتند همه تمام كردى يا امير المؤمنين ، فاحسن الله جزاءك عن المسلمين . خداى تعالى جزاى تو از مسلمانان نيكويى كناد . و او مردمان را بدرود كرد و باز گرديد و خود با آن ياران كه آمده بود از مهاجر و انصار باز گشت و باز مدينه آمد به ماه ذى الحجّه از اين سال هژدهم .
و بلال مؤذن پيغمبر عليه السّلام به لشكر شام بود و با عمر به تشييع آمده بود .
چون عمر مردمان را باز گردانيد بلال را خواهش كرد ، و بلال از پس پيغمبر عليه السّلام پيش كس بانگ نماز نكرد ، عمر گفتا : اى بلال مرا آرزو است كه پيش از مرگ يكى آواز تو بشنوم به بانگ نماز چنان كه به وقت پيغامبر عليه السّلام . بلال گفتا : سمعنا و اطعنا . و بر پاى خاست . چون بلال گفتا : الله اكبر الله اكبر ، هر كه آنجا كس بود همه به گريستن افتادند و بانگ و غريو از ايشان برخاست . و عمر بخروشيد و خواست كه هوش از وى برود ، و عبد الله بن العبّاس و عبد الرّحمن بن عوف همچنين . پس چون بلال بانگ نماز سپرى كرد ، عمر مردمان را باز گردانيد و بلال را نيز باز گردانيد و خود برفت .
و محمّد بن جرير ايدون گويد كه عمر از شام به اول ذو القعده باز گشت و اندر
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 484
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٨٤