تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 478

مساهمون:

ص٤٧٨
بود و عيال داشت از دختران و پسران ، و از آن عيال ستوه شده بود . شنيد كه به شام مرگى است . آن عيال برگرفت و به شام آورد كه مگر بميرند و او برهد . و از همه زمين شام حمص بتر بود . ايشان را به حمص برد . چون به شهر اندر رفت ، او را تب آمد و بمرد ، و از آن عيال او هيچ نمردند . ابو عبيده اين همه خبرها مىشنيد و مردمان را پند مىداد كه اى مردمان ، مگريزيد از اين بيمارى و هر كجا بيمارى بود آنجا بشويد . چون جايى باشيد كه اين بيمارى بود از آنجا مگريزيد كه هر كه بدان بيمارى بميرد شهيد بود . و من خويشتن را بر چندين حربهاى خداى عزّ و جلّ عرض كردم و شهادت خواستم و نيافتم ، اگر امروز بدين شهادت يابم مرا به بود . عمر چون اين سخن بو عبيده بشنيد و اين خبر به دو رسيد ، بگريست و عجب آمدش از آن يقين ابو عبيده و او را دعا كرد . پس از آن بيمارى سختتر شد و همه شام بگرفت . و بو عبيده به حمص اندر بمرد ، و يزيد بن ابى سفيان به دمشق هم بدان و با بمرد . و الحارث بن هشام و سهيل بن عمرو و خلقى از اشراف عرب به لشكر اندر از مهاجر و انصار هم بدين بمردند . و چون عمر مرگ ابو عبيده بشنيد جزع سخت كرد و نامه كرد به معاوية بن ابى سفيان به حمص و ميرى همه شام او را داد . معاويه از قيساريه به دمشق آمد . و دو سه ماهى برآمد ، عمر را خبر آمد كه معاويه سيرت ابو عبيده ندارد و چنان دادندهد به ميان خلق اندر كه او دادى . عمر نيّت كرد كه به شام آيد به تن خويش و بر رسد از مذهب و سيرت معاويه و از سيرت همه عمّال ، و نيّت كرد كه به شام شود و به عراق . پس مهاجر و انصار را گرد كرد و ايشان را گفت من نيّت كردم كه به همه پادشاهى اسلام اندر بگردم و از كار عمّال و مذهب و سيرت ايشان بررسم . كعب الاحبار نشسته بود ، و او جهود بوده بود و آن سال مسلمان شده بود ، و علم بسيار دانست و كتب اخبار خوانده بود گفت : يا امير المؤمنين ، از كدام سوى روى ؟ گفت : نخست سوى مشرق خواهم شدن سوى عراق . گفتا مشو كه من به كتب پيشين ايدون خواندم كه خير اندر جهان و نيكيها ده جزو است نه سوى مغرب
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 478 | محمد بن جرير الطبري / محمد روشن / بلعمي