چيزى يافتم پس بر خويشتن مقر آمد به خيانت كه از جايى بدين حربها چيزى يافت و باز گرفت از مسلمانان ، بر وى آن را تاوان كن و ده هزار درم از وى بستان و به بيت المال اندر نه ، و اگر گويد كه از خواستهء خويش دادم مقر آمد كه اسراف كرد ، تا من او را جزاى مسرفان بكنم كه خداى عزّ و جلّ مىگويد * ( إِنَّه لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ . 6 : 141 ) * و عمر اين نامه به بو عبيده فرستاد به دست مردى قاصد ، تا بو عبيده پيش او با خالد اين بكند .
ابو عبيده به حمص بود . چون نامه به دو رسيد خالد را از قنّسرين بخواند . چون بيامد سپاه را همه گرد كرد و آن نامه بر وى خواند و او را بپرسيد كه از كجا دادى .
خالد خاموش بود و پاسخ نداد . بلال آنجا حاضر بود ، برخاست و كلاه از سر خالد برگرفت و عمامه به گردنش اندر افگند پيش مردمان و بكشيد ، گفتا امير المؤمنين همچنين فرموده است كه بكشمت تا بگويى كه از كجا دادى . خالد خاموش بود و بلال را از خويشتن باز نداشت طاعت عمر را . بو عبيده گفتا بگوى چيزى . گفتا از خواستهء خويش دادم . بلال عمامه و كلاه به دو باز داد . و مردمان اين از عمر نپسنديدند و سخت اندوه آمدشان بدان معامله كه با خالد كرد . بو عبيده خالد را به مدينه فرستاد با آن مرد كه نامهء عمر آورده بود . و عمر خالد را گفتا : تو [ را ] اين خواسته از كجا آمد كه ده هزار درم صلت دهى ؟ گفتا : از دست و شمشير و غنيمت حلال خويش بستدم همچون مردمان ديگر . پس بيست هزار درم از خالد بستد . و خالد به مدينه بنشست . و مردمان مدينه و شام و عراق عمر را ملامت كردند . عمر به هر جايى نامه كرد سوى مردمان به عذر آن ، و گفتا خالد را نه از بهر خشم معزول كردم و ليكن هر فتحى كه از دست وى برآمد مردمان به دو فتنه شدند ، و آن فتح و آن نصرت از خالد ديدند و خداى را عزّ و جلّ فراموش كردند . و مسلمانان بايد كه به هر كارى خداى را شكر كنند تا نصرتشان بر نصرت بيفزايد .
و بيرون از اين كتاب چنين گويند كه عمر يك روز بر منبر خطبه همى كرد و اين سخن خالد ياد كرد و عذر همى خواست او را . مردى از خويشان خالد برخاست و گفت : يا عمر اغمدت سيفا سلَّه الله و عزلت اميرا امّره رسول الله صلى
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 476
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٧٦