الله عليه ثّم تقوم فتعذر لا قبل الله عذرك . يا عمر شمشيرى با نيام كردى كه خداى تعالى آن را بركشيده بود و اميرى را عزل كردى كه پيغمبر عليه السّلام او را امير كرده بود ، اكنون همى برخاستى و عذر خواهى ، خداى عزّ و جلّ اين عذر تو مپذيراد . عمر خاموش بود و چيزى نگفت .
و بدين سال هجدهم اندر به شام و با و بيمارى طاعون افتاد و خلقى بسيار هر روزى به مردى . و دهى است آنجا عمواس خوانند ، مردمان همى گريختند به شهرها اندر . و از لشكر مسلمانان لختى بمردند و لختى بگريختند ، و ابو عبيده هر روز خطبه همى كردى و مردمان را پند دادى و ايدون گفتى اى مردمان ، از اين و با مگريزيد كه رسول خداى صلَّى الله عليه چنين گفته است كه چون بيمارى به شهرى بود در آنجا مشويد ، و چون بيمارى به شهرى بود و شما به شهرى ديگر ، بدانجا مشويد ، و چون به شهرى باشيد و بيمارى بيايد از آنجا مگريزيد . و مردمان همى رفتند از هر سويى . و مردى را پسرى بود خرد و جز آن پسر نبودش . او را به شب برگرفت و بر خر نشست و همى رفت . چون شب تاريك گشت ، بانگى شنيد از پيش اندر كه همى گفت : ايُّها السّارى عَلى حِمارِ قَدْ يُصِبحُ الله أَمامَ السّارى .
گفت اى آنكه به شب همى روى ، هر چند كه تو به شب به روى ، آنجا كه تو بامداد برسى قضاى خداى عزّ و جلّ [ 246 a ] پيش از تو آنجا رسيده است ، يعنى تو از قضاى خداى عزّ و جلّ نتوانى گريختن . آن مرد خر را باز گردانيد و باز گشت و به جاى خويش باز آمد ، و آن مرد و كودك را هيچ آفت نرسيد . و مردى ديگر همى گريخت و از زمين حمص بيرون شد ، تب گرفتش و به شب اندر شنيد كه كسى بانگ كند به راه اندر و او را گويد :
شعر
يا ايّها المشعر همّا لا تهمّ * انّك ان تقدر لك الحمّى تحمّ
ولو رقيت شاهقا من العلم * كيف يوفّيك وقد جفّ القلم
آن مرد باز گشت و تب از وى بشد .
و به اخبار ديگر اندر ايدون است بيرون از اين كتاب كه به زمين باديه اندر مردى
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 477
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤٧٧