تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 430

مساهمون:

ص٤٣٠
هزار مرد اجابت كردند . پس عمر مثنّى را گفت آنجا ده هزار مرد است كه خالد دست باز داشته بود ، اين هزار ديگر مدد بود . پس فرمود كه برويد . و اين ابو عبيدة بن مسعود كه نخست اجابت كرده بود بر ايشان امير كرد . ايشان گفتند مردى را امير كن از ياران پيغمبر عليه السّلام . گفت شما كاهلى كرديد و شما را سه روز همى خواندم ، كس اجابت نكرديد ، امروز فضل او را است كه نخست اجابت كرد . و ابو عبيده را بر اين هزار مرد امير كرد . و مثنّى از پيش برفت و به حيره شد و كار عجم قوىتر يافت . و ملك به بوران دخت بنت كسرى داده بودند ، و پيش از وى خواهرش بود به ملك نام وى آزرمى دخت ، و اندر عجم مردى بود نامش فرخزاد ، و او را پسرى بود نامش رستم امير خراسان پس اين فرخزاد بر آزرمى دخت عاشق شد و او را گفت زن من باش . آزرمى گفت : ملكه آشكارا شوى نتواند كردن ، و ليكن امشب بياى تا ترا به خويشتن رسانم . و بر در آزرمى دخت دو هزار مرد حرس بود . ايشان را گفت چون فرخزاد بيامد سرش برداريد و بر چوبى كنيد و به در سراى به زمين اندر زنيد و تنش آنجا بيفگنيد تا مردمان بدانند كه از وى [ 239 a ] بى ادبى آمده است و كس را اندر من طمع نماند . امير حرس همچنان كرد . و روز ديگر مردمان بديدند و خبر به خراسان آمد . رستم با سپاه به مداين شد . و آزرمى را بكشت و خواهرش بوران را بنشاند . و بوران رستم را سپاهسالار كرد و سوى عرب فرستاد . رستم از مداين برفت با سپاه و به حد سواد آمد و بنشست ، و همه حد سواد پر لشكر يافت از عرب . پس به هر دهى كس فرستاد و به هر شهرى ، و مهتران را بفرمود تا آن شهر آشورند تا هر عرب كه آنجااند بگريزند ، ايشان همچنان كردند و آن شهرها را بشورانيدند . و اميران كه آنجا بودند بگريختند و به حيره باز شدند . چون مثنّى از مدينه باز آمد ، سواد را چنان شوريده يافت و عجم چيره شده و مسلمانان از حيره گريخته . و رستم بر سر حدّ سواد نشسته همى خواست كه به سواد شود . چون خبر شنيد كه مثنّى باز آمد آنجا بنشست ، و يكى دهقان بود نامش جابان مردى بزرگ بود . رستم