گرد آمدند با خواسته ها . علاء آگاه شد سپاه مسلمانان را به هجر گرد كرد و روى بديشان نهاد تا دارين بر ايشان حصار گيرد . مرتدان چون دانستند كه علاء آمد ، هر چه بر لب دريا كشتى بود گرد كردند و آنكه مر ايشان را به كار بود بر گرفتند و ديگر بسوختند . و برابر آن شهر شهرى ديگر بود هم بر لب دريا و اندر آن شهر همه مرتدان بودند و آن دريا به ميانه يك روزه راه بود . همه به كشتى اندر نشستند و بدان شهر شدند . [ 236 a ] و ايمن بنشستند .
چون علاء به لب دريا آمد با آن سپاه ، ايشان رفته بودند و كشتيها سوخته . سپاه را فرود آورد و روى را بر خاك نهاد و دعا كرد و گفت : يا رب ، تو بر آب همچنان قادرى كه بر زمين ، و اين خلق را بر زمين تو همى دارى ، ما را به قدرت خويش بر اين آب بگذار تا هر كه به دين تو اندر به شك است به يقين شود . پس علاء بر نشست و سپاه را بر نشاند و اسب به دريا اندر افگند ، آن آب دريا تا زانوى اسب او بود . خلق همه از پس او اندر شدند ، اسبان و اشتران و پيادگان . آب از زانو بر نگذشت به فرمان خداى تعالى و به يقين درستشان ، تا دريا بگذاشتند و از آن سوى شدند . چون از دريا بيرون شدند ، آن مردمان عجب داشتند و دلشان به شك شد . گفتند اينها مگر جادوانند . و علاء شمشير اندر نهاد و همى كشت دو روز تا همه را به شمشير بگذاشت و خواسته بر گرفت . و ديگر روز هم بدانجاى باز گشت هم بدان آب ، كه پياده را هيچكدام آب از زانو بر نگذشت ، و آن علامتى بزرگ از علامتهاى اسلام و تحقيق صدق ايمان . و اين فضيلت هم پيغمبر را بود و از آيتهاى نبوّت او بود . پس چون به لب دريا آمد ديگر روز غنيمتها قسمت كرد پياده را يك بهر و سوار را سه بهر . پياده را دو هزار درم آمد و سوار را شش هزار ، و علاء با سپاه به هجر آمد و نامه كرد به بو بكر به فتح . و مسلمانان همه به مدينه اندر شادى كردند و گفتند الحمد للَّه كه خداى عزّ و جلّ اندر اين امّت كسى گماشت كه دريا او را فرمان برد چنان كه بنى اسرائيل و موسى را . و بو بكر نامه كرد سوى علاء به احماد و گفت هم به بحرين بباش تا آنگه كه من فرمايم .
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 411
مساهمون: محمد بن جرير الطبري
ص٤١١