تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) — صفحة 408

مساهمون:

ص٤٠٨
بود بر سه روزه راه از بحرين ، همچندانكه از مدينه آمده بودند و نيز بيشتر . و بو هريره بدان سپاه اندر بود و با علاء آمده بود از مدينه . روايت كند كه من آنجا عجبى ديدم از علامات مسلمانى . گفتند چه ديدى ، گفتا روزى به سر چاهى سپاهى فرود آمده بود و آب اندك بود ، و خلق بسيار گرد آمد و آب از چاه بگسست و نيز آب نماند . و روز به آخر آمد و مردمان و اشتران را آب بايست . و هيچ مردم و هيچ ستور آب نيافت . آن شب همه تشنه بماندند . سوى علاء گرد آمدند . او هيچ حيلت ندانست جز دعا كردن خداى را . چون او دعا كرد و از شب نيمى بشد ، آن اشتران همه برميدند آن چنان كه به لشكرگاه اندر يك اشتر نماند . و مردمان بپراگندند به طلب ايشان كه باز آرند . هيچكس اشترى نتوانست باز آوردن ، و سپيده دم مردمان باز لشكرگاه آمدند تشنه و دست از جان خويش شسته . و از هر سوى باديه تا ده فرسنگ آب نبود . و علاء ايشان را همى گفت غم مداريد كه خداى اين خلق را اندر اين بيابانها هلاك نكند . ايشان گفتند ما را غم اشتران نيست چه غم جانهاى خويش است كه چون آفتاب گرم شود و ما دو روز تشنه ، كس از ما زنده نماند . و علاء دعا همى كرد و خلق با وى دعا همى كردند . و روز گرم شد و آفتاب بر سر بتافت و وقت نيمروز ببود . و خلق از جانهاى خويش دست بشستند و طمع ببريدند . پس از دور سپيدى اى ديدند چنان كه سرآب بود . و سرآب آن بود كه از دور ببينند پندارند كه آب است ، چون فراز شوند هيچ نبود . و آن زمينى بود سپيد كه باد رنگ از وى ببرد چون آفتاب بر او تابد سپيدى پديد آمد . پس ايشان را از دور آن چنان پديد آمد . علاء گفت : آن چيست ؟ گفتند سراب است . گفت : چه زيان دارد اگر تا آنجا بشويد يك تن . پس چند تن برخاستند و آنجا شدند . رودى يافتند اندر ميان آن آبى خوش . خلق را آواز كردند . خلق فراز آمد و همه آب خوردند سير . و ايشان هنوز مشغول بودند كه اشتران از هر سوى روى بدان رود نهادند و همه آنجا گرد آمدند بى آنكه كسى به طلب شد يا جستجوى كردند . و يك ذرّه هيچكس را زيان نشد و همه سيراب شدند [ 235 b ] و آب بر گرفتند .